حيران شدن حاجيان در كرامات آن شيخ زاهد كه بر روى ريگ گرم صحرا نشسته بود
( ( 3788 ) ) زاهدى بُد در ميان باديه
در عبادت غرق چون عباديه
( ( 3789 ) ) حاجيان آن جا رسيدند از بلا
ديده شان بر زاهد خشك اوفتاد
( ( 3790 ) ) جان زاهد خشك بود او تر مزاج
از سموم باديه بودش علاج
( ( 3791 ) ) حاجيان حيران شدند از وحدتش
و آن سلامت در ميان آفتش
( ( 3792 ) ) در نماز اِستاده بُد بر روى ريگ
ريگ كز تفّش بجوشد آب ديگ
( ( 3793 ) ) گفتيى سر مست بر سبزه و گل است
يا سواره بر يراق و دل دل است
( ( 3794 ) ) يا كه پايش بر حرير و حلَّه هاست
يا سموم او را بِه از باد صباست
ايستاده تازه رو اندر نماز
با خشوع و با خضوع و با نياز
با حبيب خويشتن مىگفت راز
مانده بُد استاده در فكر دراز
( ( 3795 ) ) پس بماندند آن جماعت با نياز
تا شود درويش فارغ از نماز
( ( 3796 ) ) چون ز استغراق باز آمد فقير
ز ان جماعت زندهاى روشن ضمير
( ( 3797 ) ) ديد كابش مىچكيد از دست و رو
جامه اش تر بود از آثار وضو
( ( 3798 ) ) پس بپرسيدش كه آبت از كجاست
دست را برداشت كز سوى سماست
( ( 3799 ) ) گفت هر گاهى كه خواهى مىرسد
يا گهى باشد اجابت گاه رد
( ( 3800 ) ) مشكل ما حل كن اى سلطان دين
تا ببخشد حال تو ما را يقين
( ( 3801 ) ) وانما سرى ز اسرارت به ما
تا ببرّيم از ميان زنّارها
( ( 3802 ) ) چشم را بگشود سوى آسمان
كه اجابت كن دعاى حاجيان
( ( 3803 ) ) رزق جويى را ز بالا خو گرم
تو ز بالا بر گشودستى درم
( ( 3804 ) ) اى نموده تو مكان از لا مكان
فى السماء رزقكم كرده عيان
( ( 3805 ) ) در ميان اين مناجات ابر خوش
زود پيدا شد چو پيل آب كش
( ( 3806 ) ) همچو آب از مشك باريدن گرفت
در گو و در غارها مسكن گرفت