را به يك ديگر مربوط مىسازد ، مطرح گشته است .
آن فرد يا جامعهاى كه خود را از اين وجدان جدا كرده حساب مستقلى براى خود باز مىكند ، در حقيقت مانند اين است كه خود را از خويشتن جدا مىسازد و در مقابل خود حقيقى يك خود ساختگى ايجاد كرده براى آن حساب مستقلى باز مىكند .
شما مىگوييد : چنين چيزى معقول نيست ، زيرا اغلب افراد انسانى در كشورهاى به اصطلاح متمدن امروزى زندگى جداگانه و مستقل از يكديگر دارند و با اين حال تمايلات و غرايز و انديشه هاى خود را كاملًا مىشناسند و تشخيص مىدهند .
مىگوييم ، ما اين وضع ظاهرى را منكر نيستيم ، ما نمىگوييم : هر انسانى كه از انسانهاى ديگر بريده شد ، مىنشيند و دست روى دست مىگذارد و مىگويد : من كيستم ؟ من با اين خود كه گاهى آن را در درونم احساس مىكنم ، آشنايى ندارم و از آن بيگانه هستم .
بلكه مىگوييم ، اولين نشانهء بيگانگى كه همه آن را بينند و درك مىكنند ، مسئلهء بىهوده جلوه كردن زندگى است كه فضاى جوامع امروز ما را گرفته و آن را تيره و تار ساخته است ، چرا بشر با چنين وضعى روبه رو شده است ؟ براى آن كه او را به كيفيتى دچار كردهاند كه مىخواهد بدون احساس ارتباط به ديگران طعم زندگى را بچشد ، يعنى او در زندانى انداختهاند كه آب و هوا و روشنايى و غذاى مستقل از همه چيز را مصرف كند كه همان آب و هوا و . . . مشترك طبيعى همهء افراد و ساختهء دسته جمعى آنها است ، وجدان او در تمام شئون زندگى فرديش قيافهء دسته جمعى انسانها را كه با آن زندگانى تأثير و تأثر متقابل دارند ، مىبيند و احساس مىكند كه آن انسانها هم مانند خودش مىباشند ، اما با آنها پيوستگى ندارد .
اين افراد با اين وضع به بيمارى چند شخصيتى گرفتار شدهاند ( شخصيتى كه وجدان آنان نشان مىدهد و تأثير و تأثر متقابل را با همهء افراد به آنان اثبات مىكند و
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 608
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٦٠٨