جستن آن درخت كه هر كه ميوهء آن خورد هرگز نميرد
( ( 3641 ) ) گفت دانايى برمز اى دوستان
كه درختى هست در هندوستان
( ( 3642 ) ) هر كسى كز ميوهء آن خورد و برد
نى شود پير او و نى هرگز بمرد
( ( 3643 ) ) پادشاهى اين شنيد از صادقى
بر درخت و ميوه اش شد عاشقى
( ( 3644 ) ) قاصدى دانا ز ديوان ادب
سوى هندستان روان كرد از طلب
( ( 3645 ) ) سالها مىگشت آن قاصد از او
گرد هندستان براى جست و جو
( ( 3646 ) ) شهر شهر از بهر اين مطلوب گشت
نه جزيره ماند و نى كوه و نه دشت
( ( 3647 ) ) هر كرا پرسيد كردش ريشخند
كاين نجويد جز مگر مجنون بند
( ( 3648 ) ) بس كسان صفعش زدند اندر مزاح
بس كسان گفتند كاى صاحب فلاح
( ( 3649 ) ) جستجويى چون تو زيرك سينه صاف
كى تهى باشد كجا باشد گزاف ؟
( ( 3650 ) ) وين مراعاتش يكى صفعى دگر
وين ز صفع آشكارا سختتر
( ( 3651 ) ) مىستودندش به تسخر كاى بزرگ
در فلان جا بد درختى بس سترگ
( ( 3652 ) ) در فلان بيشه درختى هست سبز
بس بلند و پهن و هر شاخيش گبز
( ( 3653 ) ) قاصد شه بسته در جستن كمر
مىشنيد از هر كسى نوعى خبر
( ( 3654 ) ) بس سياحت كرد آن جا سالها
مىفرستادش شهنشه مالها
( ( 3655 ) ) چون بسى ديد اندر آن غربت تعب
عاجز آمد آخر الامر از طلب
( ( 3656 ) ) هيچ از مقصود اثر پيدا نشد
ز آن غرض غير خبر پيدا نشد
( ( 3657 ) ) رشتهء اميد او بگسسته شد
جستهء او عاقبت ناجسته شد
( ( 3658 ) ) كرد عزم باز گشتن سوى شاه
اشك مىباريد و مىبرّيد راه
تفسير ابيات
مرد دانايى به دوستان خود به قصد اشاره مىگويد ، در هندوستان درختى وجود دارد كه هر كس از ميوهء آن درخت بخورد و ببرد ، نه پير مىشود و نه مرگ به سراغ او مىآيد .