( ( 3548 ) ) چشم من خفته دلم بيدار دان
شكل بىكار مرا بر كار دان
( ( 3549 ) ) گفت پيغمبر كه عيناى تنام
لا ينام قلبى عن رب الانام
( ( 3550 ) ) چشم تو بيدار دل خفته به خواب
چشم من خفته دلم در فتح باب
( ( 3551 ) ) مر دلم را پنج حسّ ديگر است
حسّ دل را هر دو عالم منظر است
( ( 3552 ) ) تو ز ضعف خود مكن در من نگاه
بر تو شب بر من همان شب چاشتگاه
( ( 3553 ) ) بر تو زندان بر آن زندان چو باغ
عين مشغولى مرا گشته فراغ
( ( 3554 ) ) پاى تو در گل مرا گل گشته گل
مر تو را ماتم مرا سور و دُهل
( ( 3555 ) ) در زمينم با تو ساكن در محل
مىدوم بر چرخ هفتم چون زحل
( ( 3556 ) ) همنشينت من نيم سايهء من است
برتر از انديشه ها پايهء من است
( ( 3557 ) ) ز انكه من ز انديشه ها بگذشته ام
خارج انديشه پويان گشته ام
( ( 3558 ) ) حاكم انديشهام محكوم نى
ز انكه بنّا حاكم آمد بر بنى
( ( 3559 ) ) جمله خلقان سخرهء انديشه اند
ز ان سبب خسته دل و غم پيشه اند
( ( 3560 ) ) قاصداً خود را به انديشه دهم
چون بخواهم از ميانه بر جهم
( ( 3561 ) ) من چو مرغ اوجم انديشه مگس
كى بود بر من مگس را دسترس
( ( 3562 ) ) قاصداً زير آيم از اوج بلند
تا شكسته پايگان بر من تنند
( ( 3563 ) ) چون ملالم گيرد از سفلى صفات
بر پرم همچون طيور الصّافات
( ( 3564 ) ) پرّ من رسته است هم از ذات خويش
بر نچسبانم دو پر من با سريش
( ( 3565 ) ) جعفر طيّار را پر جاريه است
جعفر طرّار را پر عاريه است
( ( 3566 ) ) نزد آن كه لم يذق دعويست اين
نزد سكَّان افق معنيست اين
( ( 3567 ) ) لاف و دعوى باشد اين پيش غراب
ديگ تى و پر يكى پيش ذباب
( ( 3568 ) ) چون كه در تو مىشود لقمه گهر
تن مزن چندان كه بتوانى بخور
( ( 3569 ) ) شيخ روزى بهر دفع سوء ظن
در لگن قى كرد پر در شد لگن
( ( 3570 ) ) گوهر معقول را محسوس كرد
پير بينا بهر كم عقلىّ مرد
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 551
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥٥١