عذر گفتن فقير با شيخ خانقاه
( ( 3526 ) ) پس فقير آن شيخ را احوال گفت
عذر را با آن غرامت كرد جفت
( ( 3527 ) ) مر سؤال شيخ را داد او جواب
چون جوابات خضر خوب و صواب
( ( 3528 ) ) آن جوابات سؤالات كليم
كش خضر بنمود از ربّ عليم
( ( 3529 ) ) گشت مشكلهاش حل افزون زياد
از پى هر مشكلش مفتاح داد
( ( 3530 ) ) از خضر درويش هم ميراث داشت
در جواب شيخ همت بر گماشت
( ( 3531 ) ) گفت راه اوسط ار چه حكمت است
ليك اوسط نيز هم با نسبت است
( ( 3532 ) ) آب جو نسبت به اشتر هست كم
ليك باشد موش را آن همچو يم
( ( 3533 ) ) هر كه را باشد وظيفه چار نان
دو خورد يا سه خورد هست اوسط آن
( ( 3534 ) ) ور خورد هر چار دور از اوسط است
او اسير حرص مانند بط است
( ( 3535 ) ) هر كه او را اشتها ده نان بود
شش خورد مىدان كه اوسط آن بود
( ( 3536 ) ) چون مرا پنجاه نان هست اشتهى
مر تو را شش گرده ، هم دستيم ؟ نى
( ( 3537 ) ) تو به ده ركعت نماز آيى ملول
من به پانصد درنيايم در نحول
( ( 3538 ) ) آن يكى تا كعبه حافى مىرود
و آن يكى تا مسجد از خود مىشود
( ( 3539 ) ) آن يكى در پاك بازى جان بداد
و آن يكى جان كند تا يك نان بداد
( ( 3540 ) ) اين وسط در با نهايت مىرود
كه مر آن را اول و آخر بود
( ( 3541 ) ) اول و آخر ببايد تا در آن
در تصور گنجد اوسط يا ميان
( ( 3542 ) ) پى نهايت چون ندارد دو طرف
كى بود او را ميانه منصرف
( ( 3543 ) ) اول و آخر نشانش كس نداد
گفت لو كان له البحر مداد
( ( 3544 ) ) هفت دريا گر شود كلى مديد
نيست مر پايان شدن را هيچ اميد
( ( 3545 ) ) باغ و بيشه گر شود يك سر قلم
زين سخن هرگز نگردد هيچ كم
( ( 3546 ) ) آن همه حبر و قلم فانى شود
وين حديث بىعدد باقى بود
( ( 3547 ) ) حالت من خواب را ماند گهى
خواب پندارد مر آن را گمرهى