كشيدن موش مهار شتر را و معجب شدن موش در خود
( ( 3436 ) ) موشكى در كف مهار اشترى
در ربود و شد روان او از مرى
( ( 3437 ) ) اشتر از چستى كه با او شد روان
موش غره شد كه هستم پهلوان
( ( 3438 ) ) بر شتر زد پرتو انديشه اش
گفت بنمايم تو را تو باش خوش
( ( 3439 ) ) تا بيامد بر لب جويى بزرگ
كاندرو گشتى زبون پيل سترگ
( ( 3440 ) ) موش آن جا ايستاد و خشك گشت
گفت اشتر اى رفيق كوه و دشت
( ( 3441 ) ) اين توقف چيست حيرانى چرا
پا بنه مردانه اندر جو در آ
( ( 3442 ) ) تو قلاووزىّ و پيش آهنگ من
در ميان ره مباش و تن مزن
( ( 3444 ) ) گفت اشتر تا ببينم حد آب
پا در آن بنهاد آن اشتر شتاب
( ( 3445 ) ) گفت تا زانوست آب اى كور موش
از چه حيران گشتى و رفتى ز هوش
( ( 3446 ) ) گفت مور توست و مار اژدهاست
كه ز زانو تا به زانو فرقهاست
( ( 3447 ) ) گر تو را تا زانو است اى پر هنر
مر مرا صد گز گذشت از فرق سر
( ( 3448 ) ) گفت گستاخى مكن بار دگر
تا نسوزد جسم و جانت زين شرر
( ( 3449 ) ) تو مرى با مثل خود موشان بكن
با شتر مر موش را نبود سخن
( ( 3450 ) ) گفت توبه كردم از بهر خدا
بگذران زين آب مهلك مر مرا
( ( 3451 ) ) رحم آمد مر شتر را گفت هين
برجه و بر كودبان من نشين
( ( 3452 ) ) اين گذشتن شد مسلم مر مرا
بگذرانم صد هزاران چون تو را
( ( 3453 ) ) چون پيمبر نيستى پس رو به راه
تا رسى از چاه روزى سوى جاه
( ( 3454 ) ) تو رعيت باش چون سلطان نيى
خود مران كشتى چو كشتيبان نيى
( ( 3455 ) ) چون نيى كامل دكان تنها مگير
دستخوش مىباش تا گردى خمير
چون كه آزاديت نآمد بنده باش
هين زبان حق نگشتى گوش باش
( ( 3456 ) ) انصتوا را گوش كن خاموش باش
چون زبان حق نگشتى گوش باش