تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 528

مساهمون:

ص٥٢٨

كشيدن موش مهار شتر را و معجب شدن موش در خود

( ( 3436 ) ) موشكى در كف مهار اشترى در ربود و شد روان او از مرى ( ( 3437 ) ) اشتر از چستى كه با او شد روان موش غره شد كه هستم پهلوان ( ( 3438 ) ) بر شتر زد پرتو انديشه اش گفت بنمايم تو را تو باش خوش ( ( 3439 ) ) تا بيامد بر لب جويى بزرگ كاندرو گشتى زبون پيل سترگ ( ( 3440 ) ) موش آن جا ايستاد و خشك گشت گفت اشتر اى رفيق كوه و دشت ( ( 3441 ) ) اين توقف چيست حيرانى چرا پا بنه مردانه اندر جو در آ ( ( 3442 ) ) تو قلاووزىّ و پيش آهنگ من در ميان ره مباش و تن مزن ( ( 3444 ) ) گفت اشتر تا ببينم حد آب پا در آن بنهاد آن اشتر شتاب ( ( 3445 ) ) گفت تا زانوست آب اى كور موش از چه حيران گشتى و رفتى ز هوش ( ( 3446 ) ) گفت مور توست و مار اژدهاست كه ز زانو تا به زانو فرقهاست ( ( 3447 ) ) گر تو را تا زانو است اى پر هنر مر مرا صد گز گذشت از فرق سر ( ( 3448 ) ) گفت گستاخى مكن بار دگر تا نسوزد جسم و جانت زين شرر ( ( 3449 ) ) تو مرى با مثل خود موشان بكن با شتر مر موش را نبود سخن ( ( 3450 ) ) گفت توبه كردم از بهر خدا بگذران زين آب مهلك مر مرا ( ( 3451 ) ) رحم آمد مر شتر را گفت هين برجه و بر كودبان من نشين ( ( 3452 ) ) اين گذشتن شد مسلم مر مرا بگذرانم صد هزاران چون تو را ( ( 3453 ) ) چون پيمبر نيستى پس رو به راه تا رسى از چاه روزى سوى جاه ( ( 3454 ) ) تو رعيت باش چون سلطان نيى خود مران كشتى چو كشتيبان نيى ( ( 3455 ) ) چون نيى كامل دكان تنها مگير دستخوش مىباش تا گردى خمير چون كه آزاديت نآمد بنده باش هين زبان حق نگشتى گوش باش ( ( 3456 ) ) انصتوا را گوش كن خاموش باش چون زبان حق نگشتى گوش باش
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 528 | محمد تقي جعفري