تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 42

مساهمون:

ص٤٢
خداى من كجاست ؟ در همه جا و با همه چيز ، در سراسر وادى پر اسرار كاينات در درون امواج درياها ، در آغوش ابرهاى آسمان ، در دل سپهر پهناور ، در ميان سايه هاى تيرهء شامگاهى و انوار درخشندهء بامدادى ، در عرصهء بىكران خلقت و صحنهء بىپايان طبيعت كه از حد فكر وسيعتر و از دامنهء نگاه دورترند . جملهء موجودات و عناصر طبيعت را زبانى است كه همه با آن سخن مىگويند و نياز مىكنند . هنگامى كه باد از فراز بيابانهاى خاموش مىگذرد و نالهء غم انگيز خويش را در كوه و دشت سر مىدهد . هنگامى كه برق سوزنده آتش به خرمن ابر مىزند و سينهء تاريك آن را از هم مىشكافد . هنگامى كه امواج كوه پيكر آب ، چون ديوى خشمگين در ميان دريا به غرش مىآيند ، هنگامى كه ستارهء درخشان بامدادى سر از گوشهء آسمان نيلگون بدر مىكند . هنگامى كه آواز ملايم ملاحان از عرشهء كشتى سكوت عميق شب را برهم مىزند . هنگامى كه قرص خورشيد در پس كوهساران فرو مىرود و افق دور دست در ظلمت شب به آهستگى ناپديد مىگردد . هنگامى كه اختران گردنده با حركتى يكنواخت در دل آسمان لاجوردين پيش مىروند و با شتابى دوار انگيز به سوى مقصدى مرموز مىشتابند . همه با اين زبان راز دل مىگويند زمانى كه نخستين انوار بامدادى امواج كف آلودهء دريا را روشن مىكند . زمانى كه آخرين دقايق روز جاى خود را به نخستين لحظات غم انگيز شب مىسپارد . زمانى كه انوار زرين خورشيد بر روى برفهاى درخشان ، بسترى زرين مىگستراند .