( ( 3193 ) ) گفت و اللَّه نيست يا وجه العرب
در همه ملكم وجوه قوت شب
( ( 3194 ) ) پا برهنه تن برهنه مىدوم
هر كه نانى مىدهد آن جا روم
( ( 3195 ) ) مر مرا زين حكمت و فضل و هنر
نيست حاصل جز خيال و درد سر
( ( 3197 ) ) دور بر آن حكمت شومت ز من
نطق تو شوم است بر اهل زمن
( ( 3198 ) ) يا تو آن سو رو من اين سو مىروم
ور تو را ره پيش من واپس شوم
يك جوالم گندم و ريگم يقين
بِه بُوَد زين حيله هاى مرده ريگ
( ( 3199 ) ) كاين جوال گندم و ديگر ز ريگ
به بود زين حكمت تو اى مهين
( ( 3200 ) ) احمقيّم بس مبارك احمقىست
كه دلم با برگ و جانم متقى است
( ( 3201 ) ) گر تو خواهى كت شقاوت كم شود
جهد كن تا از تو اين حكمت رود
( ( 3202 ) ) حكمتى كز طبع زايد وز خيال
حكمتى بىفيض نور ذو الجلال
( ( 3203 ) ) حكمت دنيا فزايد ظن و شك
حكمت دينى بَرَد فوق ملك
( ( 3204 ) ) زوبعان زيرك آخر زمان
بر فزوده خويش بر پيشينيان
( ( 3205 ) ) حيله آموزان جگرها سوخته
فعلها و مكرها آموخته
( ( 3206 ) ) صبر و ايثار سخاى نفس و جود
باز داده كان بود اكسير سود
( ( 3208 ) ) فكر آن باشد كه از خود شه بود
نى به مخزنها و لشكر شه شود
( ( 3209 ) ) تا بماند شاهى او سرمدى
همچو عزّ ملك دين احمدى
تا قيامت نيست شرعش را زوال
گشته دور از ملك او عين الكمال
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 447
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٤٧