تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 447

مساهمون:

ص٤٤٧
( ( 3193 ) ) گفت و اللَّه نيست يا وجه العرب در همه ملكم وجوه قوت شب ( ( 3194 ) ) پا برهنه تن برهنه مىدوم هر كه نانى مىدهد آن جا روم ( ( 3195 ) ) مر مرا زين حكمت و فضل و هنر نيست حاصل جز خيال و درد سر ( ( 3197 ) ) دور بر آن حكمت شومت ز من نطق تو شوم است بر اهل زمن ( ( 3198 ) ) يا تو آن سو رو من اين سو مىروم ور تو را ره پيش من واپس شوم يك جوالم گندم و ريگم يقين بِه بُوَد زين حيله هاى مرده ريگ ( ( 3199 ) ) كاين جوال گندم و ديگر ز ريگ به بود زين حكمت تو اى مهين ( ( 3200 ) ) احمقيّم بس مبارك احمقىست كه دلم با برگ و جانم متقى است ( ( 3201 ) ) گر تو خواهى كت شقاوت كم شود جهد كن تا از تو اين حكمت رود ( ( 3202 ) ) حكمتى كز طبع زايد وز خيال حكمتى بىفيض نور ذو الجلال ( ( 3203 ) ) حكمت دنيا فزايد ظن و شك حكمت دينى بَرَد فوق ملك ( ( 3204 ) ) زوبعان زيرك آخر زمان بر فزوده خويش بر پيشينيان ( ( 3205 ) ) حيله آموزان جگرها سوخته فعلها و مكرها آموخته ( ( 3206 ) ) صبر و ايثار سخاى نفس و جود باز داده كان بود اكسير سود ( ( 3208 ) ) فكر آن باشد كه از خود شه بود نى به مخزنها و لشكر شه شود ( ( 3209 ) ) تا بماند شاهى او سرمدى همچو عزّ ملك دين احمدى تا قيامت نيست شرعش را زوال گشته دور از ملك او عين الكمال