حكايت آن اعرابى و ريگ در جوال كردن و ملامت دانشمند و تعليم كردن او را كه گندم جوال را دو حصه نما كه بار عدل آيد
يك حكايت بشنو اى صاحب قبول
در ميان عقل و جهل بو الفضول
حيله و مكر اندرين ره سود نيست
هر كه شد مغرور عقل او كود نيست
( ( 3176 ) ) يك عرابى بار كرده اشترى
يك جوال زفت از دانه پرى
و ان جوال ديگرش از ريگ پر
هر دو را او بار كرده بر شتر
( ( 3177 ) ) او نشسته بر سر هر دو جوال
يك حديث انداز كرد او را سؤال
( ( 3178 ) ) از وطن پرسيد و آوردش بگفت
وندران پرسش بسى درها بسفت
( ( 3179 ) ) بعد از آن گفتش كه اين هر دو جوال
چيست آكنده بگو مصدوق حال ؟
( ( 3180 ) ) گفت اندر يك جوالم گندم است
در دگر ريگى نه قوت مردم است
( ( 3181 ) ) گفت تو چون بار كردى اين رمال ؟
گفت تا تنها نماند آن جوال
( ( 3182 ) ) گفت نيم گندم آن تنگ را
در دگر ريز از پى فرهنگ را
( ( 3183 ) ) تا سبك گردد جوال و هم شتر
گفت شاباش اى حكيم اهل و حرّ
( ( 3184 ) ) اين چنين فكر دقيق و راى خوب
تو چنين عريان پياده در لغوب ؟
( ( 3185 ) ) رحمش آمد بر حكيم و عزم كرد
كش بر اشتر بر نشاند نيك مرد
( ( 3186 ) ) باز گفتش اى حكيم خوش سخن
شمهاى از حال خود هم شرح كن
( ( 3187 ) ) اين چنين عقل و كفايت كه تو راست
تو وزيرى يا شهى ؟ بر گوى راست
( ( 3188 ) ) گفت اين هر دو نِيَم از عامه ام
منگر اندر حال و اندر جامه ام
( ( 3189 ) ) گفت اشتر چند دارى چند گاو ؟
گفت نى اين و نه آن ما را مكاو
نيست قوت و نيست رخت و نى قماش
نى متاع و نيست مطبخ نيست آش
( ( 3191 ) ) گفت پس از نقد پرسم نقد چند ؟
كه تويى تنها رو و محبوب پند
( ( 3192 ) ) كيمياى مسّ عالم با تو است
عقل و دانش را گهر تو بر تو است
گنجها بنهاده باشى هر مكان
نيست عاقلتر ز تو كس در جهان