قصهء تير انداز و ترسيدن او از سوارى كه در بيشه مىرفت
( ( 3163 ) ) يك سوارى با سلاح و بس مهيب
مىشد اندر بيشه بر اسبى نجيب
( ( 3164 ) ) تير اندازى به حكم او را بديد
پس ز خوف او كمان را در كشيد
( ( 3165 ) ) تا زند تيرى سوارش بانگ زد
من ضعيفم گر چه زفتستم جسد
( ( 3166 ) ) هان و هان منگر تو در زفتىّ من
كه كمم در وقت جنگ از پير زن
( ( 3167 ) ) گفت رو كه نيك گفتى ور نه نيش
بر تو مىانداختم از ترس خويش
( ( 3168 ) ) پس كسان را كالت پيكار كشت
بىرجوليّت چنان تيغى به مشت
( ( 3169 ) ) گر بپوشى تو سلاح رستمان
رفت جانت چون نباشى مرد آن
( ( 3170 ) ) جان سپر كن تيغ بگذار اى پسر
هر كه بىسر بود از اين شه برد سر
( ( 3171 ) ) آن سلاحت جمله حيله و مكر توست
هم ز تو زاييد و هم جان تو خست
( ( 3172 ) ) چون نكردى هيچ سودى زين حيل
ترك حيله كن كه پيش آيد دول
( ( 3173 ) ) چون يكى لحظه نخوردى بر ز فن
ترك فن گو مىطلب ربّ المنن
( ( 3174 ) ) چون مبارك نيست بر تو اين علوم
خويشتن گولى كن و بگذر ز شوم
( ( 3175 ) ) چون ملايك گو كه لا علم لنا
يا الهى غير ما علمتنا
آيه
« قالُوا سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلَّا ما عَلَّمْتَنا إِنَّكَ أَنْتَ اَلْعَلِيمُ اَلْحَكِيمُ . » 2 : 32 ( 1 ) ( فرشتگان گفتند : پاك پروردگارا ما جز آن كه تو به ما تعليم فرمودهاى ، چيزى نمىدانيم ، تويى عليم و حكيم . )
روايت
« إن كان العرض على الله حقا فالمكر لما ذا ؟ » « حضرت امام صادق عليه السلام »
هامش
( 1 ) سوره بقره ، آيهء 32 . .