ز حدوث پاك گشتم به قدم رهم ندادند
ز وجود هم گذشتم به عدم رهم ندادند
به كنشت سجده بردم به صنم رهم ندادند
به طواف خانه رفتم به حرم رهم ندادند
كه تو در برون چه كردى كه درون خانه آيى
تخميس غزل فخر الدين عراقى از شيخ بهايى
تفسير ابيات
يك شخص پير فرتوت بسراغ طبيبى مىرود تا دردهاى خود را به او باز گو كند باشد كه دوايى بدهد و او را رهايى بخشد ، وقتى كه پيش طبيب حاضر مىشود . پير مىگويد : - دردى در دماغم احساس مىكنم . طبيب : - از پيرى است . پير : - چشمم را هم تاريكى گرفته است . طبيب : - اى مرد كهنسال آن هم از پيرى است . پير : - آقاى طبيب ، پشتم زياد درد مىكند . طبيب : - اى پير بىنوا ، آن هم از پيرى است . پير : - هر چه مىخورم لذت و گوارايى احساس نمىكنم . طبيب : - آرى ، راست مىگويى ، ضعف دستگاه هاضمه نمىگذارد انسان از خوردنىها و آشاميدنىها احساس لذت نمايد ، اين همه از پيرى است . پير : - وقتى كه مىخواهم نفس بكشم نفسهايم گير مىكند . ( 1 ) طبيب : - آرى پير بيمار عزيزم ، گسيخته شدن نفس هم از پيرى است . به طور
هامش
( 1 ) بعضى از مفسرين مثنوى در تفسير اين بيت : « گفت وقت دم مرا دم گيرى است » چنين گفتهاند : مقصود اين است كه پير مىگويد : هنگامى كه مىخواهند رگ مرا بزنند و خون فاسد را بيرون كنند ، خون بسته مىشود و بيرون نمىآيد . .