تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 391
اى كه مىگويى خدا بخشد تو را آن فريب غول مىدان برتر آ ( ( 3077 ) ) كو خليلى كاو برون آمد ز غار گفت هذا رب هان كو كردگار ؟ ( ( 3078 ) ) من نخواهم در دو عالم بنگريست تا ندانم كاين دو مجلس آنِ كيست ( ( 3079 ) ) بىتماشاى صفتهاى خدا گر خورم نان در گلو گيرد مرا ( ( 3080 ) ) چون گوارد لقمه بىديدار او بىتماشاى گل و گلزار او ( ( 3081 ) ) جز به اميد خدا زين آب خور كى خورَد يك لحظه غير از گاو و خر ( ( 3082 ) ) آن كه كالانعام بُد بل هم اضل گر چه پر مكر است آن گنده بغل ( ( 3084 ) ) فكر گاهش كُند شد عقلش خرف عمر شد چيزى ندارد چون الف ( ( 3085 ) ) آن چه مىگويد در اين انديشه ام آن هم از دستان اين نفس است هم ( ( 3086 ) ) و آن چه مىگويد غفور است و رحيم نيست آن جز حيلهء نفس لئيم ؟ ( ( 3087 ) ) اى ز غم مرده كه دست ما تهى است چون غفور است و رحيم اين ترس چيست آيه « وَاَلأَرْضَ فَرَشْناها فَنِعْمَ اَلْماهِدُونَ . » 51 : 48 ( 1 ) ( 1 ) سوره ذاريات ، آيهء 49 . . ( ما زمين را گسترانيديم ، ما بهترين گسترانندهايم ) . « فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْه اَللَّيْلُ رَأى كَوْكَباً ، قالَ هذا رَبِّي ، فَلَمَّا أَفَلَ ، قالَ لا أُحِبُّ اَلآفِلِينَ . فَلَمَّا رَأَى اَلْقَمَرَ بازِغاً قالَ هذا رَبِّي ، فَلَمَّا أَفَلَ قالَ لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي لأَكُونَنَّ مِنَ اَلْقَوْمِ اَلضَّالِّينَ . فَلَمَّا رَأَى اَلشَّمْسَ بازِغَةً ، قالَ هذا رَبِّي هذا أَكْبَرُ ، فَلَمَّا أَفَلَتْ ، قالَ يا قَوْمِ إِنِّي بَرِيءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ . إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ اَلسَّمواتِ وَاَلأَرْضَ حَنِيفاً وَما أَنَا مِنَ اَلْمُشْرِكِينَ . » 6 : 76 - 79 ( 2 ) ( 2 ) سوره انعام ، آيات 76 تا 79 . . ( هنگامى كه شب تاريك شد و [ حضرت ابراهيم عليه السلام ] ستارهاى را ديد گفت : اين است خداى من ، وقتى كه آن ستاره غروب كرد ، ابراهيم گفت : من غروب كنندگان