بيان حال خود پرستان و ناشكران در نعمت وجود انبياء و اولياء
( ( 3059 ) ) هر كه ز ايشان گفت از عيب و گناه
وز دل چون سنگ و از جان سياه
( ( 3060 ) ) وز سبك دارى فرمانهاى او
وز فراغت از غم فرداى او
( ( 3061 ) ) وز هوس وز عشق اين دنياى دون
چون زنان مر نفس را بودن زبون
( ( 3062 ) ) و آن فرار از گفته هاى ناصحان
و آن رميدن از لقاى صالحان
( ( 3063 ) ) با دل و با اهل دل بيگانگى
با شهان تزوير و روبه شانگى
( ( 3064 ) ) سير چشمان را گدا پنداشتن
وز حسدشان خفيه دشمن داشتن
( ( 3065 ) ) گر پذيرد چيز تو گويى گداست
ور نه گويى زرق و مكر است و دغاست
( ( 3066 ) ) گر در آميزد تو گويى طالع است
ور نه گويى در تكبر مولع است
گر تحمل كرد گويى عاجز است
ور غيور آمد تو گويى گر بزاست
( ( 3067 ) ) يا منافقوار عذر آرى كه من
ماندهام در نفقهء فرزند و زن
( ( 3068 ) ) نى مرا پرواى سر خاريدن است
نه مرا پرواى دين ورزيدن است
( ( 3069 ) ) اى فلان ما را به همت ياد دار
تا شويم از اوليا پايان كار
( ( 3070 ) ) اين سخن هم نى ز درد و سوز گفت
خوابناكى هرزه گفت و باز خفت
( ( 3071 ) ) هيچ چاره نيست از قوت عيال
از بن دندان كنم كسب حلال
( ( 3072 ) ) چه حلال اى گشته از اهل ضلال
غير خون تو نمىبينم حلال
( ( 3073 ) ) از خدايت چاره هست از قوت نى
چاره هست از دين و از طاغوت نى
( ( 3074 ) ) اى كه صبرت نيست از دنياى دون
صبر چون دارى ز نعم الماهدون
( ( 3076 ) ) اى كه صبرت نيست از پاك و پليد
صبر چون دارى از آن كت آفريد ؟
( ( 3075 ) ) اى كه صبرت نيست از ناز و نعيم
صبر چون دارى ز اللَّه كريم
اى كه صبرت نيست از فرزند و زن
صبر چون دارى ز حىّ ذو المنن
اى كه صبرت نيست از آب سياه
صبر چون دارى تو از خشم إله