تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 312

مساهمون:

ص٣١٢

انديشيدن يكى از اصحاب كه چرا رسول خد استارى نمىكند ؟

( ( 2888 ) ) تا يكى يارى ز ياران رسول در دلش انكار آمد ز ان نكول ( ( 2889 ) ) كاين چنين پيران با شيب و وقار مىكندشان اين پيمبر شرمسار ( ( 2890 ) ) كو كرم كو سرّ پوشى كو حيا ؟ صد هزاران عيب پوشند انبيا ( ( 2891 ) ) باز در دل زود استغفار كرد تا نگردد ز اعتراض او روى زرد ليك آن نقش كجش از دل نرفت مهر بد از طبع بىحاصل نرفت ( ( 2892 ) ) شومى ياران اصحاب نفاق مرد مؤمن را چو ايشان زشت و عاق ( ( 2893 ) ) باز مىزايد كاى علَّام سر مر مرا مگذار بر كفران مصرّ ( ( 2894 ) ) دل به دستم نيست همچون ديد چشم ور نه دل را سوزمى اين دم به خشم ( ( 2895 ) ) اندرين انديشه خوابش در ربود مسجد ايشانش بر سرگين نمود ( ( 2896 ) ) سنگهاش اندر حدث جاى تباه مىدميد از سنگها دود سياه ( ( 2897 ) ) دود در حلقش شد و حلقش بخسب از نهيب دود تلخ از خواب جست ( ( 2898 ) ) در زمان در رو فتاد و مىگريست كاى خدا اينها نشان منكريست ( ( 2899 ) ) خلم بهتر از چنين حلم اى خدا كه كند از نور ايمانم جدا ( ( 2900 ) ) گر به كارى كوشش اهل مجاز توبهء تو گنده بود همچون پياز ( ( 2901 ) ) هر يكى از ديگرى بىمغزتر صادقان را يك ز ديگر نغزتر صد كمر بسته به مكر آن قوم سست از نفاق و زرق و دين نادرست ( ( 2902 ) ) صد كمر آن قوم بسته بر قبا بهر هدم مسجد اهل قبا ( ( 2903 ) ) همچو آن اصحاب فيل اندر حبش كعبه‌اى كردند و حقّ آتش زدش ( ( 2904 ) ) قصد خانهء كعبه كرده ز انتقام حالشان چون شد فرو خوان از كلام ( ( 2905 ) ) مر سيه رويان دين را خود جهيز نيست الا حيلت و مكر و ستيز ( ( 2906 ) ) هر صحابى ديد ز ان مسجد عيان واقعه تا شد يقينشان سرّ آن