تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 227

مساهمون:

ص٢٢٧

باز تقرير كردن معاويه با ابليس مكر او را

( ( 2652 ) ) گفت امير او را كه اينها راستست ليك بخش تو از اينها كاستست ( ( 2653 ) ) صد هزاران چون مرا تو ره زدى حفره كردى در خزينه آمدى ( ( 2654 ) ) آتشى از تو بسوزم چاره نيست كيست كز دست تو جامه پاره نيست ( ( 2655 ) ) طبعت اى آتش چو سوزانيدنيست تا نسوزانى تو چيزى چاره نيست ( ( 2656 ) ) لعنت اين باشد كه سوزانت كند اوستاد جمله دزدانت كند ( ( 2657 ) ) با خدا گفتى شنيدى روبرو من چه باشم پيش مكرت اى عدو ( ( 2658 ) ) معرفتهاى تو چون بانگ صفير بانگ مرغان است ليكن مرغ گير ( ( 2659 ) ) صد هزاران مرغ را آن ره زده است مرغ غره كآشنايى آمده است ( ( 2660 ) ) در هوا چون بشنود بانگ صفير از هوا آيد شود اين جا اسير ( ( 2661 ) ) قوم نوح از مكر تو در نوحه اند دل كباب و سينه شرحه شرحه اند ( ( 2662 ) ) عاد را تو باد دادى در جهان در فكندى در عذاب و اندهان ( ( 2663 ) ) از تو بود آن سنگسار قوم لوط در سياه آبه ز تو خوردند غوط ( ( 2664 ) ) مغز نمرود از تو آمد ريخته اى هزاران فتنه ها انگيخته ( ( 2665 ) ) عقل فرعون ذكىّ فيلسوف كور گشت از تو نيابيد او وقوف ( ( 2666 ) ) بو لهب هم از تو نااهلى شده بو الحكم هم از تو بو جهلى شده ( ( 2667 ) ) اى بر اين شطرنج بهر ياد را مات كرده صد هزار استاد را ( ( 2668 ) ) اى ز فرزين بندهاى مشكلت سوخته جانها سيه گشته دلت ( ( 2669 ) ) بحر مكرى تو و خلقان قطره اى تو چو كوهى وين سليمان ذره‌اى ( ( 2670 ) ) كه رهد از مكر تو اى مختصم غرق طوفانيم الا من عصم ( ( 2671 ) ) بس ستارهء سعد از تو محترق بس سپاه جمع از تو مفترق بس مسلمان كز تو دين درباخته سر نگون تا قعر دوزخ تاخته پس چو بلعم از تو نوميد آمده بس چو برصيصا ز تو كافر شده
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 227 | محمد تقي جعفري