آن نيست و فردا ( رستاخيز و ابديت ) جايگاه حساب است و عملى در آن وجود ندارد ) .
بعضى از متفكرين عقيده منداند كه تكامل حتى در ابديت هم ادامه دارد ، اينان با توجه به يك مسئلهء مهم اين نظر را ابراز مىدارند :
روح انسانى مقتضى رشد و كمال بىنهايت دارد و هيچ فردى پيدا نمىشود كه در اين زندگانى محدود و موقت به اين آرمان بىنهايت برسد ، بعيد نيست آن جمله كه مىگويد : دليل لزوم معاد تكامل عقلى و روحانى انسان است ، همين مسئله بوده باشد . اين متفكر مىگويد : هر يك از اجزاء ساختمان انسانى كار معين و مشخص دارد كه در همين زندگانى دنيوى مىتواند آن را به جاى بياورد ، در حالى كه عقل و روح انسانى هر اندازه هم كه در اين دنيا به فعاليت و تكاپو بپردازد و هر اندازه هم كه به رشد و كمال خويش برسد ، باز نمىتواند به تكاپو و كمال بىنهايت كه خود مقتضى آن است نايل آيد .
به نظر مىرسد كه مىتوان دو جنبهء روح انسانى را از يكديگر جدا نموده و هر يك را محكوم به حكم مستقل نمود .
از جنبهء فعاليت طبيعى روح كه با اين ساختمان مادى و وسايل طبيعى صورت مىگيرد پروندهء روح بسته مىشود و تكاپو و كمال مناسب آن كه در اين قلمرو براى روح وجود دارد بسراى ابديت كشيده نمىشود ، بلكه تنها نتايج تكاپو و كمال را مشاهده خواهد كرد ، لذا اگر هم حركت و تحولى در آن دنيا تصور شود ، از سنخ حركت و تحول و ساير قوانين مربوط به طبيعت اين جهان نخواهد بود . اما از جنبهء ماهيت خود روح كه مقتضى تكامل است ، شايد بتوان گفت : پس از خروج روح از مسير حركت از نقص به كمال و غوطه ور شدن در اندوخته هاى خود موضوعى براى حركت و تكامل باقى نمىماند و ممكن است گفته شود : سعادت و لذت مطلق با ركود در يك نقطه از آن سازگار نيست ، محدوديت سعادت و لذت از شئون اين زندگانى
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 194
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٩٤