بيمار كمى انديشيد و گفت : اى پيامبر گرامى در يادم نيست چه گفتهام ، مگر همت والاى خود را در بارهء من به كار ببرى تا به ياد بياورم .
حضور نور بخش پيامبر مصطفى صلى الله عليه و آله خاطرات او را شورانيده و آنها را با يك روشنايى با عظمت در درونش فروزان ساخت تا آن دعايى كه كرده بود به يادش آمد .
از دلهاى آدميان به يك ديگر روزنه اى وجود دارد ، نورى كه از آن روزنه ها به يك ديگر مىتابد مىتواند حق را از باطل تفكيك نمايد .
بيمار گفت : هم اكنون اى رسول خدا دعايى كه از روى فضولى كرده بودم به يادم آمد . من هنگامى كه گرفتار معاصى مىگشتم مانند غرق شدگان گردابهاى مهلك دست و پا مىزدم ، در جستجوى فرج و نجات از آنها بر مىآمدم مانند آن غريق بىنوا كه دست به هر خار و خسى براى نجات مىبرد .
[ الغريق يتشبث بكل حشيش ] .
من هم بهر درى روى مىآوردم ، در آن هنگام كه تهديد و وعيدهاى تو را در بارهء عذاب سخت گنهكاران مىشنيدم مضطرب مىگشتم و چاره اى هم نمىديدم ، زيرا - بند محكم بود و قفل ناگشودنى و كليدى در اختيار نداشتم ، نه مىتوانستم تحمل نمايم و نه راه گريزى داشتم ، نه توانايى پيكار با كردارهاى گذشته خود و نه اميد توبه اى در خود مىديدم ، از طرف ديگر ياورى جز حق تعالى براى من وجود نداشت ، در اين دشوارى لا ينحل گرفتار گشته بودم ، چنان كه هاروت و ماروت احساس خطر كردند و چاه بابل را براى كيفر ديدن خويش بر گزيدند .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 739
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٧٣٩