اما معناى اين نزديكى را كه خداوند به انسان دارد مىتوان با جملهء امير المؤمنين عليه السلام :
« داخل فى الاشياء لا بالممازجة و خارج عن الاشياء لا بالمباينة » .
( داخل است در اشياء نه به شكل امتزاج و اختلاط و خارج از اشياء است نه به شكل جدايى و تباين ) .
تفسير نمود ، مانند نورى كه در تمام ذرات جسم شفاف نفوذ مىكند ، ولى عين آنها نمىباشد . البته اين نكته هم بايستى در نظر گرفته شود كه انسان با به دست آوردن كمال تدريجاً جنبهء ملكوتيش تقويت مىشود ، نزديكى خداوند به موجود ملكوتى خيلى زيادتر از نزديكى او است به ساير موجودات ، به همين جهت است كه در بعضى از احاديث كه قبلًا نقل كرديم اين جمله وجود دارد كه ارواح مردم با ايمان در يك روح متحد مىشوند و آن روح نقطهء تابش شعاع نور الهى است .
بر گرديم به مطلبى كه جلال الدين مىگويد :
با چنين نزديكيى دوريم دور
در چنين تاريكيى بفرست نور
آن جا كه روشنترين معلومات تاريكترين آنها جلوه مىكند
دوست نزديكتر از من به من است
وين عجبتر كه من از وى دورم
چه كنم با كه توان گفت كه او
در كنار من و من مهجورم
اگر به مقدمه اى كه در بارهء علم حصولى و علم حضورى گفتيم ، توجهى داشته باشيم و اين مطلب را هم در نظر بگيريم ، كه هر اندازه كه علم ما به حضورى نزديك تر شود از حصولى دور تر مىشود ، آن تاريكى كه از زيادى روشنايى حاصل مىشود شگفت انگيزترين روشنايى و تاريكى است . در علم حضورى ( خود هشيارى ) با چنين وضعى روبه رو هستيم و در بيتهاى ذيل ، مولوى مطلب را بيان مىكند :
تن ز جان و جان ز تن مستور نيست
ليك كس را ديد جان دستور نيست
جان ز پيدايى و نزديكى است گم
چون شكم پر آب و لب خشكى چو خم