تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 696

مساهمون:

ص٦٩٦

خود هلاك كرد و خطاب « يا أَرْضُ اِبْلَعِي » 11 : 44 ( 1 ) ( اى زمين فرو خور ) را درك كرد . اين آب و خاك و باد و آتش شعله ور كه براى ما ناآگاه جلوه مىكنند ، آگاهى و توجه كامل به خدا دارند . اما ما انسانها به عكس آن موجودات لا شعور نما به موجودات ماسواى حق آگاه و از خدا با آن همه دلايل ارشاد بىخبريم . همهء آن موجودات در مقابل عرض امانت به خشيت و هراس افتادند ، اشتياقى به آميزش با حيات معمولى كه ما داريم نشان ندادند زيرا - اين چنين مىگفتند : كه از آن حيات كه در مقابل مخلوقات خاصيت حيات نشان بدهد ، يعنى به آنها آگاهى و توجه داشته باشد ، به آنها گرايش نمايد ، - اما در مقابل حق مانند اموات بىحس و بىتوجه و بىگرايش بوده باشد ، بىزار هستيم . آن انسانى كه رابطه خود را از مخلوقات ببرد مانند يتيمى است كه از پدر و مادر محروم مانده است [ زيرا ارتباط مخلوقات با انسان طبيعى و شديد است و اين يتيم ماندن كافى نيست ، يعنى نبايستى به اين اكتفا كنيم كه رابطهء خود را از مخلوقات قطع كنيم ، ولى با خداوند هم پيوندى نداشته باشيم . ] بلكه بايستى در صدد تحصيل قلب سليم باشيم كه بتوانيم پس از بريدن از مخلوق با خالق مربوط شويم . هنگامى كه دزدى كالاى كورى را به سرقت ببرد ، آن كور بناله در مىآيد ، [ ولى نمىتواند دزد را پيدا كند ] مگر اين كه دزد خود را معرفى كرده بگويد : من بودم كه كالاى ترا دزديدم . اين يك معناى طبيعى است كه كور به جهت نداشتن چشم و بىبهره بودن از روشنايى نمىتواند دزد را پيدا كند . او حتى به ديگرى هم نمىتواند بگويد : آن دزد را بگيريد كه لباس مرا دزديده است ، زيرا - گرفتار كردن دزدان احتياج به تشخيص كالاى دزديده شده دارد ، كور رنگ و ساير علامات رخت را كه با چشم تشخيص داده مىشود نمىداند [ در مثنوى رمضانى بيت بعدى چنين است :

پس جهاد اكبر آمد عصر دزد تا بگويد كه چه برد آن زن به مزد
هامش
( 1 ) سوره هود ، آيه 44 . .