حمله بردن سگ بر كور گدا
( ( 2353 ) ) چون گزد سگ كور صاحب ژنده را
كى شناسد آن سگ درنده را ؟
( ( 2354 ) ) يك سگى در كوى بر كور گدا
حمله مىآورد چون شير وغا
( ( 2355 ) ) سگ كند آهنگ درويشان به خشم
در كشد مه خاك درويشان به چشم
( ( 2356 ) ) كور عاجز شد ز بانگ و بيم سگ
اندر آمد كور در تعظيم سگ
( ( 2357 ) ) كاى امير صيد وى شير شكار
دست دست توست دست از من بدار
( ( 2358 ) ) كز ضرورت دم خر را آن حكيم
كرد تعظيم و لقب دادش كريم
( ( 2359 ) ) گفت او هم از ضرورت كاى اسد
از چو من لاغر شكارت چه رسد ؟
( ( 2360 ) ) گور مىگيرند يارانت به دشت
كور مىگيرى تو در كوچه بگشت
( ( 2361 ) ) گور مىجويند يارانت به صيد
كور مىجويى تو در كوچه به كيد
( ( 2362 ) ) آن سگ عالم شكار گور كرد
وين سگ بىمايه قصد گور كرد
( ( 2363 ) ) علم چو آموخت سگ رست از ضلال
مىكند در بيشه ها صيد حلال
( ( 2364 ) ) سگ چو عالم گشت چالاك است و رهف
سگ چو عارف گشت شد ز اصحاب كهف
( ( 2365 ) ) سگ شناسا شد كه مير صيد كيست
اى خدا آن نور اشناسنده چيست ؟
( ( 2366 ) ) كور نشناسد نه از بىچشمى است
بلكه اين ز انست كز جهل است مست
( ( 2367 ) ) نيست خود بىچشم تر كور از زمين
اين زمين از فضل حق شد خصم بين
( ( 2368 ) ) نور موسى ديد و موسى را نواخت
خسف قارون كرد و قارون را گداخت
( ( 2369 ) ) رجف كرد اندر هلاك هر دعى
فهم كرد از حق كه : يا ارض ابلعى
( ( 2370 ) ) آب و خاك و باد و نار با شرر
بىخبر از ما و از حق با خبر
( ( 2371 ) ) ما به عكس آن ز غير حق خبير
بىخبر از حق و با چندين نذير
( ( 2372 ) ) لاجرم اشفقن منها جمله شان
كند شد ز آميز حيوان حمله شان
( ( 2373 ) ) گفت بيزاريم جمله زين حيات
كاو بود با خلق حى با حق موات
( ( 2374 ) ) چون بماند از خلق گردد او يتيم
انس حق را قلب مىبايد سليم