تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 677

مساهمون:

ص٦٧٧

به حيلت در سخن آوردن سائل شيخ بهلول را كه خود را ديوانه نمود

( ( 2338 ) ) آن يكى مىگفت خواهم عاقلى مشورت آرم به دو در مشكلى ( ( 2339 ) ) آن يكى گفتش كه اندر شهر ما نيست عاقل غير آن مجنون نما ( ( 2340 ) ) بر نيى گشته سواره نك فلان مىدواند در ميان كودكان گوى مىبازد به روزان و شبان در جهان گنج نهان جان جهان ( ( 2341 ) ) صاحب راى است و آتش پاره اى آسمان قدر است و اختر باره اى ( ( 2342 ) ) فر او كروبيان را جان شد است او در آن ديوانگى پنهان شد است ( ( 2343 ) ) ليك هر ديوانه را جان نشمرى سر منه گوساله را چون سامرى ( ( 2344 ) ) چون وليى آشكارا با تو گفت صد هزاران غيب و اسرار نهفت ( ( 2345 ) ) مر تو را آن فهم و آن دانش نبود وا ندانستى تو سرگين را ز عود ( ( 2346 ) ) از جنون خود را ولى چون پرده ساخت مر و را اى كور كى خواهى شناخت ( ( 2347 ) ) گر تو را باز است آن ديدهء يقين زير هر سنگى يكى سرهنگ بين ( ( 2348 ) ) پيش آن چشمى كه باز و رهبر است هر كليمى را گليمى در بر است ( ( 2350 ) ) كس نداند از خرد او را شناخت چون كه او مر خويش را ديوانه ساخت ( ( 2351 ) ) چون بدزدد دزد بينا رخت كور هيچ يابد دزد را او در عبور ؟ ( ( 2352 ) ) كور نشناسد كه دزد او كه بود گر چه خود بر وى زند دزد عنود