به حيلت در سخن آوردن سائل شيخ بهلول را كه خود را ديوانه نمود
( ( 2338 ) ) آن يكى مىگفت خواهم عاقلى
مشورت آرم به دو در مشكلى
( ( 2339 ) ) آن يكى گفتش كه اندر شهر ما
نيست عاقل غير آن مجنون نما
( ( 2340 ) ) بر نيى گشته سواره نك فلان
مىدواند در ميان كودكان
گوى مىبازد به روزان و شبان
در جهان گنج نهان جان جهان
( ( 2341 ) ) صاحب راى است و آتش پاره اى
آسمان قدر است و اختر باره اى
( ( 2342 ) ) فر او كروبيان را جان شد است
او در آن ديوانگى پنهان شد است
( ( 2343 ) ) ليك هر ديوانه را جان نشمرى
سر منه گوساله را چون سامرى
( ( 2344 ) ) چون وليى آشكارا با تو گفت
صد هزاران غيب و اسرار نهفت
( ( 2345 ) ) مر تو را آن فهم و آن دانش نبود
وا ندانستى تو سرگين را ز عود
( ( 2346 ) ) از جنون خود را ولى چون پرده ساخت
مر و را اى كور كى خواهى شناخت
( ( 2347 ) ) گر تو را باز است آن ديدهء يقين
زير هر سنگى يكى سرهنگ بين
( ( 2348 ) ) پيش آن چشمى كه باز و رهبر است
هر كليمى را گليمى در بر است
( ( 2350 ) ) كس نداند از خرد او را شناخت
چون كه او مر خويش را ديوانه ساخت
( ( 2351 ) ) چون بدزدد دزد بينا رخت كور
هيچ يابد دزد را او در عبور ؟
( ( 2352 ) ) كور نشناسد كه دزد او كه بود
گر چه خود بر وى زند دزد عنود