4 - ثبات و وحدت شخصيت با تحول و تنوع آن . يكى از اين تضادهاى بسيار با اهميت درون ما همين مسئلهء غوطه ور شدن در ميان انبوه سؤالات از يك طرف و حفظ آرامش و يقين از طرف ديگر مىباشد . هر اندازه كه شخصيت انسانى اعتلاى زيادترى داشته باشد ، هم جلوهء اين تضاد در درون او روشنتر است و هم قدرت هماهنگ ساختن آنها ( 1 ) گمان نمىرود يك متفكر و فيلسوف عالى مقامى در تاريخ وجود داشته باشد كه خود را در ميان سؤالات فراوانى احساس نكند ، با اين حال اگر آرامش و يقين قابل توجهى هم پيدا شود ، در ميان همين اشخاص برجسته خواهد بود .
توضيح :
هماهنگى تضاد مزبور بدين ترتيب است كه براى يك متفكر هر قضيهء نظرى و مشكوك كه روى نمايد با كوچكترين توجه مىداند كه اين قضيهء نظرى و مشكوك بودن وجود يك عده قضاياى بديهى قابل تصور نيست ( چنان كه بالعكس هر قضيهء بديهى كه براى يك متفكر ، روشن جلوه مىكند ، مىداند كه پيرامون اين قضيه بديهى را يك عده قضاياى نظرى فرا گرفته است ) مثال و توضيح اين دو اصل متعاكس را در مباحث گذشته بيان كردهايم .
مثلًا در بارهء تفسير واقعيت اگر چه صدها قضيهء نظرى و مشكوك هم وجود داشته باشد بالاخره اين قضيهء بديهى جزء وجدان خود آگاه يا ناخود آگاه ما است كه واقعيتى وجود دارد و ما مىتوانيم به شكلى از اشكال با آن در تماس بوده باشيم .
در بارهء تفسير زمان هر چند كه نظريات و مجهولات فراوانى داشته باشيم ،
هامش
( 1 ) اين كه گفتيم : روشنايى تضاد و قدرت هماهنگ ساختن ضدين رابطه مستقيم با كميت و كيفيت اعتلاى شخصيت انسانى دارد ، روشن مىشود كه هر اندازه كه سطح شخصيت پايينتر بوده باشد نه مىتواند به بروز تضاد مزبور در مغز خود ميدان باز كند و نه در صورت بروز تضاد قدرت هماهنگ ساختن آن را دارد . .