( ( 2297 ) ) كم نمودن مر و را پيروز بود
ز ان نمودن روز او نوروز بود
( ( 2298 ) ) آن كه حق پيشش نباشد در ظفر
دان كه خرگوشش نمايد شير نر
كم نمودن بس خجسته روز بود
كه حقش يار و طريق آموز بود
( ( 2299 ) ) واى اگر صد را يكى بيند ز دور
تا به چالش اندر آيد از غرور
( ( 2300 ) ) ز ان نمايد ذو الفقارى حربه اى
ز ان نمايد شير نر چون گربه اى
( ( 2301 ) ) تا دلير اندر فتند احمق بجنگ
و اندر آرَدشان بدين حيلت به چنگ
( ( 2302 ) ) تا به پاى خويش باشند آمده
آن فليوان جانب آتشكده
( ( 2303 ) ) كاه برگى مىنمايد تا تو زود
پف كنى او را برانى از وجود
( ( 2304 ) ) هان كه آن كه كوه ها بر كنده است
زو جهان گريان و او در خنده است
( ( 2305 ) ) مىنمايد تا به كعب اين آب جو
صد چو عوج بن عنق شد غرق او
( ( 2306 ) ) مىنمايد موج خونش تل مشك
مىنمايد قعر دريا خاك خشك
( ( 2307 ) ) خشك ديد آن بحر را فرعون كور
تا درو راند از سر مستى و زور
( ( 2308 ) ) چون در آمد در تگ دريا بود
ديدهء فرعون كى بينا بود
( ( 2310 ) ) قند بيند خود شود زهر قتول
راه بيند خود بود آن بانگ غول
( ( 2311 ) ) اى فلك در فتنهء آخر زمان
تيز مىگردى بده آخر زمان
( ( 2312 ) ) خنجر تيزى تو اندر قصد ما
نيش زهر آلوده اى در فصد ما
( ( 2313 ) ) اى فلك از رحم حق آموز رحم
بر دل موران مزن چون مار زخم
( ( 2315 ) ) كه دگرگون گردى و رحمت كنى
پيش ازين كز بيخ ما را بر كنى
( ( 2316 ) ) حق آن كه دايگى كردى نخست
تا نهال ما ز آب و خاك رست
( ( 2317 ) ) حق آن شه كه تو را صاف آفريد
كرد چندان مشعله در تو پديد
( ( 2318 ) ) آن چنان معمور و باقى داشتت
تا كه دهرى از ازل پنداشتت
( ( 2319 ) ) شكر دانستيم آغاز تو را
انبياء گفتند آن راز تو را
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 640
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٦٤٠