حكايت پير و مريد
( ( 2227 ) ) خانهء نو ساخت روزى تو مريد
پير آمد خانهء او را بديد
( ( 2228 ) ) گفت شيخ آن نو مريد خويش را
امتحان كرد آن نكو انديش را
( ( 2229 ) ) روزن از بهر چه كردى اى رفيق ؟
گفت تا نور اندر آيد زين طريق
( ( 2230 ) ) گفت آن فرع است اين بايد نياز
تا ازين ره بشنوى بانگ نماز
نور خود اندر تبع مىآيدت
نيت آن را كن كه آن مىبايدت
( ( 2231 ) ) بايزيد اندر سفر جستى بسى
تا بيايد خضر وقت خود كسى
( ( 2232 ) ) ديد پيرى با قدى همچون هلال
ديد در وى فر و گفتار كسى
( ( 2233 ) ) ديده نابينا و دل چون آفتاب
همچو پيلى ديده هندستان به خواب
( ( 2234 ) ) چشم بسته خفته بيند صد طرب
چون گشايد آن نبيند اى عجب
( ( 2235 ) ) بس عجب در خواب روشن مىشود
دل درون خواب روزن مىشود
( ( 2236 ) ) وان كه بيدار است و بيند خواب خوش
عارف است او خاك او در ديده كش
بايزيد او را چو از اقطاب يافت
مسكنت بنمود و در خدمت شتافت
( ( 2237 ) ) پيش او بنشست و مىپرسيد حال
يافتش درويش و هم صاحب عيال
( ( 2238 ) ) گفت عزم تو كجا اى بايزيد
رخت غربت را كجا خواهى كشيد
( ( 2239 ) ) گفت قصد كعبه دارم از وله
گفت هين با خود چه دارى زاد ره ؟
( ( 2240 ) ) گفت دارم از دِرم نقره دويست
نك ببسته سخت بر گوشه رديست
( ( 2241 ) ) گفت طوفى كن بگردم هفت بار
وين نكوتر از طواف حج شمار
( ( 2242 ) ) و ان درمها پيش من نِه اى جواد
دان كه حج كردى و حاصل شد مراد
( ( 2243 ) ) عمره كردى عمر باقى يافتى
صاف گشتى بر صفا بشتافتى
( ( 2244 ) ) حق آن حقى كه جانت ديده است
كه مرا بر بيت خود بگزيده است
( ( 2245 ) ) كعبه هر چندى كه خانهء بر اوست
خلقت من نيز خانهء سر اوست