تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 616

مساهمون:

ص٦١٦

حكايت پير و مريد

( ( 2227 ) ) خانهء نو ساخت روزى تو مريد پير آمد خانهء او را بديد ( ( 2228 ) ) گفت شيخ آن نو مريد خويش را امتحان كرد آن نكو انديش را ( ( 2229 ) ) روزن از بهر چه كردى اى رفيق ؟ گفت تا نور اندر آيد زين طريق ( ( 2230 ) ) گفت آن فرع است اين بايد نياز تا ازين ره بشنوى بانگ نماز نور خود اندر تبع مىآيدت نيت آن را كن كه آن مىبايدت ( ( 2231 ) ) بايزيد اندر سفر جستى بسى تا بيايد خضر وقت خود كسى ( ( 2232 ) ) ديد پيرى با قدى همچون هلال ديد در وى فر و گفتار كسى ( ( 2233 ) ) ديده نابينا و دل چون آفتاب همچو پيلى ديده هندستان به خواب ( ( 2234 ) ) چشم بسته خفته بيند صد طرب چون گشايد آن نبيند اى عجب ( ( 2235 ) ) بس عجب در خواب روشن مىشود دل درون خواب روزن مىشود ( ( 2236 ) ) وان كه بيدار است و بيند خواب خوش عارف است او خاك او در ديده كش بايزيد او را چو از اقطاب يافت مسكنت بنمود و در خدمت شتافت ( ( 2237 ) ) پيش او بنشست و مىپرسيد حال يافتش درويش و هم صاحب عيال ( ( 2238 ) ) گفت عزم تو كجا اى بايزيد رخت غربت را كجا خواهى كشيد ( ( 2239 ) ) گفت قصد كعبه دارم از وله گفت هين با خود چه دارى زاد ره ؟ ( ( 2240 ) ) گفت دارم از دِرم نقره دويست نك ببسته سخت بر گوشه رديست ( ( 2241 ) ) گفت طوفى كن بگردم هفت بار وين نكوتر از طواف حج شمار ( ( 2242 ) ) و ان درمها پيش من نِه اى جواد دان كه حج كردى و حاصل شد مراد ( ( 2243 ) ) عمره كردى عمر باقى يافتى صاف گشتى بر صفا بشتافتى ( ( 2244 ) ) حق آن حقى كه جانت ديده است كه مرا بر بيت خود بگزيده است ( ( 2245 ) ) كعبه هر چندى كه خانهء بر اوست خلقت من نيز خانهء سر اوست