آن خانه لطيف است نشانهاش بگفتيد
از خواجهء آن خانه نشانى بنماييد
يك دستهء گل كو اگر آن باغ بديديد
يك گوهر جان كو اگر از بحر خداييد ( 1 )
اگر بخواهيم اين مسئله را كه بعضى از اشخاص ده ها بار هم به مكه بروند و طواف كنند و اعمال مقرره را به جاى بياورند باز تغييرى در وضع روانى آنها ايجاد نمىشود ، دليل ترجيح طواف به دور قطب بدانيم ، بايستى عين همين مسئله را كه مىبينيم صدها هزار افراد براى تكميل نفس به دور مردان الهى گشته و سر تسليم فرود آوردهاند ، ولى نتيجهء صحيحى نبرده گاهى بر ضد طواف به دور قطب و پير سر طغيانگرى برداشتهاند ، باعث پوچ بودن تبعيت از رهبران قرار بدهيم .
آن معشوقى كه رهروان گذرگاه بىنهايت دستور مىدهد كه بياييد و بدور من طواف كنيد همان معشوق است كه جلال الدين در مثنوى بارها خود آن معشوق را تحريك به راه رفتن نموده و گفته است :
من غلام آن كه او در هر رباط
خويش را و اصل نداند بر سماط
اگر بگوييد : روح انسانى ظريفتر و لطيفتر است و مردم را به وسيلهء روح به كوى ربوبى رهسپار بسازيم بهتر از اين است كه به وسيلهء چند عدد سنگ روى هم چيده شده اين كار را انجام بدهيم .
مىگوييم : ميان چند عدد سنگ جامد و روح انسانى به هيچ وجه ارتباط طبيعى كه موجب جذب آنها به يك ديگر بوده باشد وجود ندارد ، لذا نمىتواند شخصيت انسانى را از دستش بگيرد ، در صورتى كه ميان دو فرد از انسان تجانس و تشابه موجب انجذاب و كشش مىگردد كه ممكن است محصول فعاليت عواطف و احساسات طبيعى بوده باشد و در آن صورت هم كه ناشى از تجاذب روحى و معنوى بوده باشد ، باز باختن شخصيت به يك نفر ، يك گرايش الهى همه جانبه نخواهد بود ، زيرا ، اگر آن يك فرد واقعاً ( فانى فى الله ) شده است در حقيقت تبديل به روح كل يا به اصطلاح ديگر جان كل و عقل كل گشته است كه بقيهء افراد انسانى نيز اجزايى از آن مىباشند ، بنا بر اين گرايش به آن فرد
هامش
( 1 ) ديوان شمس ، ص 274 غزل شماره 648 . .