شايستهء صد چندين اهانت مىباشم ، زيرا ، از ياران بريدهايم ، من حيله ها و افسونگرىهاى تو را شنيدم ، اكنون به سرم مىزنم و خودم را توبيخ مىكنم كه ناموسم به باد رفته است . خلاصه باغبان او را هم زد و خسته اش كرد و از باغ بيرونش انداخت و در باغ را بست .
آرى :
هر كه تنها ماند از ياران خود اين چنين آيد مرا او را جمله بد من مسائلى را كه در بارهء عيادت در ابيات پيشين صحبت كردم براى همين بود كه مردم با يكديگر بپيوندند كه اين پيوند صدها محبت را نتيجه خواهد داد .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 595
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥٩٥