پس فرض يك وحدت زير بنايى براى همه اجزاء جهان هستى ضرورى به نظر مىرسد و اگر نتوانستيم اين وحدت را از خود جهان هستى به دست بياوريم بايستى آن را از ايجاد كننده اى در نظر بگيريم كه خدا است ، به اين معنى كه بايستى معتقد شويم به اين كه با تخالف و تباين بىنهايت كه ميان اجزاء جهان مشاهده مىشود ، به شكل منظم و سيستماتيك در آمدن آن مربوط به ايجاد كنندهء آن است كه در هر لحظه اى وسيلهء نظم و هماهنگى آنها را با يكديگر سرازير مىكند .
مسئلهء دوم - حذف و الغاء خصوصيات اجزاء براى تشكل يك سيستم به دو گونه صورت پذير است ، يعنى نتيجهء تشكل اجزاء مخالف و متضاد با يكديگر گاهى موجب تنزل و سقوط مىگردد ، گاهى موجب تكامل و رشد .
صورت يكم - كه تشكل اجزاء با يكديگر باعث سقوط و تنزل بوده باشد - اين در موقعى است كه بعضى از اجزاء با نظر به تمام موجوديتش ناقص و بعضى ديگر كامل مىباشند .
در اين صورت اگر جزء ناقص نتواند نقص خود را بر طرف نموده و كمال مفروض را كه با موجود كامل هماهنگ خواهد گشت به دست بياورد ، چاره اى جزء تنزل و سقوط كامل وجود نخواهد داشت ، يعنى بايستى كامل خود را آن قدر تنزل بدهد كه بتواند با جزء ناقص هماهنگ شود .
با فرض ناهماهنگى فوق است كه گاهى آرمانها و فعاليتهاى بشرى براى ايجاد هماهنگى نه تنها ثمر بخش نمىباشد ، بلكه گاهى به صورت درد تازه اى درمىآيد .
اجازه بدهيد يك رباعى را در اين مورد براى تسهيل مطلب متذكر شويم :
عاشق به جهان در طلب جانان است
معشوق برون ز حيّز امكان است
نايد به مكان آن نرود اين ز مكان
اين است كه درد عشق بىدرمان است
صورت دوم - تشكل اجزاء كامل و ناقص به طورى است كه اجزاء كامل مىتوانند خصوصيت نقص اجزاء ناقص را بر طرف كرده و كمالى به آنها ببخشند و يا نقصها را از متن رابطهء انسانى بر كنار نموده با چشم پوشى از آن نقصها را از متن رابطهء انسانى بر كنار نموده با چشم پوشى از آن نقصها در سيستم مفروض هماهنگى