تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 540

مساهمون:

ص٥٤٠
مورد نفرتش همان خورشيد تابان است . اگر ديديد كه مايع گلاب نمايى مورد رغبت و ميل جعل است ، يقين بدانيد كه آن گلاب نيست [ زيرا جعل كه ساختمان شامه اش خواهان بوى كثيف و ناراحت كننده است از عطر خوشبوى گلاب متنفر است ] و بدينسان اگر ديديد كه يك سكهء قلب موجودى را به عنوان محك مىپذيرد ، بايستى در خود آن محك ترديد كرد ، زيرا ، اگر محك واقعيت داشته باشد قلب را رسوا خواهد كرد . همه مىدانيم كه دزد هميشه شب تاريك را مىخواهد نه روز را ، من ( پيامبر اكرم ) شب نيستم كه مورد تمايل دزدان تبه كار باشم ، من همان روز روشنم كه جهانى را منور خواهم ساخت . جدا كنندهء حق از باطل ، من مانند آن پرويزن هستم كه دانه هاى خالص از آن عبور مىكند نه كاه هاى بىمقدار . منم كه مىتوانم آرد را از سپوس جدا كنم و نشان بدهم كه در ميان اين همه انسانها نقش انسان كدامست و خود انسانى چيست ؟ [ انسان را از انسان نما تفكيك مىكنم ] . من مانند ميزان خداوندى هستم كه سبك و سنگين را از يكديگر تميز مىدهم ، اين است اصل عمومى كه همواره گوساله صفتان هستند كه گاو را به خدايى مىپذيرند ، آرى خريدارى كه خر است كالاى مناسب خود ( خرى ) را طالب است . من كه گاو نيستم كه گوساله خريدارم باشد و من آن خار نيستم كه شترى براى چريدن به سراغم بيايد . آن احمقان تبه كار كه با من به مبارزه بر مىخيزند گمان مىكنند كه مىتوانند ضررى به من برسانند ، اين را نمىدانند كه با آن مبارزه شان آيينهء روح مرا صاف و صيقلى مىكنند .