ترك كردن آن مرد ناصح بعد از مبالغهء پند آن مغرور خرس را
( ( 2064 ) ) آن مسلمان ترك آن ابله گرفت
زير لب لا حول گويان ره گرفت
( ( 2065 ) ) گفت چون از جد و پند و از جدال
در دل او بيش مىزايد خيال
( ( 2066 ) ) پس ره پند و نصيحت بسته شد
امر اعرض عنهم پيوسته شد
( ( 2067 ) ) چون دوايت مىفزايد درد ، پس
قصه با طالب بگو بر خوان عبس
( ( 2068 ) ) چون كه اعمى طالب حق آمدست
بهر فقر او را نشايد سينه خست
( ( 2069 ) ) تو حريصى بر رشاد مهتران
تا بياموزند عام از سروران
( ( 2070 ) ) احمد ديدى كه قومى از ملوك
مستمع گشتند و گشتى خوش كه بوك
( ( 2071 ) ) اين رئيسان يار دين گردند خوش
بر عرب اينها سرند و بر حبش
( ( 2072 ) ) بگذرد اين صيت از بصره و تبوك
ز انكه الناس على دين الملوك
( ( 2073 ) ) زين سبب تو از ضرير مهتدى
رو بگردانيدى و تنگ آمدى
( ( 2074 ) ) كاندرين فرصت كم افتد اين مناخ
تو ز يارانى و وقت تو فراخ
( ( 2075 ) ) مزدحم مىگرديم در وقت تنگ
اين نصيحت مىكنم نز خشم و جنگ
( ( 2076 ) ) احمد نزد خدا اين يك ضرير
بهتر از صد قيصر است و صد وزير
( ( 2077 ) ) ياد الناس معادن هين بيار
معدنى باشد فزون از صد هزار
( ( 2078 ) ) معدن لعل و عقيق مكتنس
بهتر است از صد هزاران كان مس
( ( 2079 ) ) احمد اين جا ندارد مال سود
سينه بايد پر ز عشق و درد و دود
( ( 2080 ) ) اعمى روشن دل آمد در مبند
پند او را ده كه حق اوست پند
( ( 2081 ) ) گر دو سه ابله تو را منكر شوند
تلخ كى گردى چو هستى كان قند
( ( 2082 ) ) گر دو سه احمق تو را تهمت نهد
حق براى تو گواهى مىدهد
( ( 2083 ) ) گفت از اقرار عالم فارغم
آن كه حق باشد گواه او را چه غم
( ( 2084 ) ) گر خفاشى راز خورشيدى خوريست
آن دليل آمد كه آن خورشيد نيست