تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 524

مساهمون:

ص٥٢٤

ترك كردن آن مرد ناصح بعد از مبالغهء پند آن مغرور خرس را

( ( 2064 ) ) آن مسلمان ترك آن ابله گرفت زير لب لا حول گويان ره گرفت ( ( 2065 ) ) گفت چون از جد و پند و از جدال در دل او بيش مىزايد خيال ( ( 2066 ) ) پس ره پند و نصيحت بسته شد امر اعرض عنهم پيوسته شد ( ( 2067 ) ) چون دوايت مىفزايد درد ، پس قصه با طالب بگو بر خوان عبس ( ( 2068 ) ) چون كه اعمى طالب حق آمدست بهر فقر او را نشايد سينه خست ( ( 2069 ) ) تو حريصى بر رشاد مهتران تا بياموزند عام از سروران ( ( 2070 ) ) احمد ديدى كه قومى از ملوك مستمع گشتند و گشتى خوش كه بوك ( ( 2071 ) ) اين رئيسان يار دين گردند خوش بر عرب اينها سرند و بر حبش ( ( 2072 ) ) بگذرد اين صيت از بصره و تبوك ز انكه الناس على دين الملوك ( ( 2073 ) ) زين سبب تو از ضرير مهتدى رو بگردانيدى و تنگ آمدى ( ( 2074 ) ) كاندرين فرصت كم افتد اين مناخ تو ز يارانى و وقت تو فراخ ( ( 2075 ) ) مزدحم مىگرديم در وقت تنگ اين نصيحت مىكنم نز خشم و جنگ ( ( 2076 ) ) احمد نزد خدا اين يك ضرير بهتر از صد قيصر است و صد وزير ( ( 2077 ) ) ياد الناس معادن هين بيار معدنى باشد فزون از صد هزار ( ( 2078 ) ) معدن لعل و عقيق مكتنس بهتر است از صد هزاران كان مس ( ( 2079 ) ) احمد اين جا ندارد مال سود سينه بايد پر ز عشق و درد و دود ( ( 2080 ) ) اعمى روشن دل آمد در مبند پند او را ده كه حق اوست پند ( ( 2081 ) ) گر دو سه ابله تو را منكر شوند تلخ كى گردى چو هستى كان قند ( ( 2082 ) ) گر دو سه احمق تو را تهمت نهد حق براى تو گواهى مىدهد ( ( 2083 ) ) گفت از اقرار عالم فارغم آن كه حق باشد گواه او را چه غم ( ( 2084 ) ) گر خفاشى راز خورشيدى خوريست آن دليل آمد كه آن خورشيد نيست