تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 510

مساهمون:

ص٥١٠
( ( 2031 ) ) كاين مگر قصد من آمد خونى است يا طمع دارد گدا و تونى است ( ( 2032 ) ) يا گرو بسته است با ياران بدين كه بترساند مرا زين همنشين يا حسد دارد ز مهر يار من كاين چنين جد مىكند در كار من ( ( 2033 ) ) خود نيامد هيچ از خبث سرش يك گمان نيك اندر خاطرش ( ( 2034 ) ) ظن نيكش جملگى بر خرس بود او مگر مر خرس را هم جنس بود بد گمان و ابله و نااهل بود وز شقاوت او مطيع جهل بود بد رگ و خود راى و بد بخت ابد گمره و مغرور و كور و خوار و رد خرس را بگزيد بر صاحب كمال رو سيه حاصل تبه فاسد خيال ( ( 2035 ) ) عاقلى را از خرى تهمت نهاد خرس را دانست اهل مهر و داد

روايت

« اتقوا فراسه المؤمن فانه ينظر بنور الله . » ( 1 ) ( بترسيد از حدس و بينايى شهودى مومن ، زيرا - او با نور خدايى مىنگرد . )

( ( 2026 ) ) گفت رو بر من تو غم خواره مباش بو الفضولا معرفت كمتر تراش

براى شخص نادان دلباختهء علم و معرفت مزاحم جلوه مىكند

اگر انسان مىتوانست در يك گوشه از جهان هستى زندگى كند به طورى كه حقايق براى او بدون آلودگى به نمودهاى ابهام انگيز مطرح بگردد ، اگر علم و معرفت يكى از آن حقايق بود كه قيافهء واقعى خود را به او نشان مىداد ، بدون ترديد مقدس و عالىتر از علم و معرفت چيزى را نمىديد ، عظمت و شايستگى علم است كه با
هامش
( 1 ) مدرك اين روايت در گذشته ذكر شده است . .