تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 427

مساهمون:

ص٤٢٧
رنجانيدن اميرى خفته اى را كه مار در دهانش رفته بود
( ( 1878 ) ) عاقلى بر اسب مىآمد سوار در دهانِ خفته اى مىرفت مار ( ( 1879 ) ) آن سوار آن را بديد و مىشتافت تا رماند مار را فرصت نيافت ( ( 1880 ) ) چون كه از عقلش فراوان بُد مدد چند دبوسى قوى بر خفته زد خفته از خواب گران چون بر جهيد يك سوار ترك با دبوس ديد خفته ز ان ضرب گران بر جست زود گشت حيران گفت آيا اين چه بود ؟ بىمحابا ترك دبوسى گران چون كه افزون كوفت او شد زو دوان ( ( 1881 ) ) برد او را زخم آن دبوس سخت زو گريزان تا به زير يك درخت ( ( 1882 ) ) سيب پوسيده بسى بد ريخته گفت از اين خور اى به درد آويخته ( ( 1883 ) ) سيب چندان مرد را در خورد داد كز دهانش باز بيرون مىفتاد ( ( 1884 ) ) بانگ مىزد كاى امير آخر چرا قصد من كردى چه كردم من تو را ؟ ( ( 1885 ) ) گر تو را ز اصل است با جانم ستيز تيغ زن يك بارگى خونم بريز ( ( 1886 ) ) شوم ساعت كه شدم بر تو پديد اى خنك آن را كه روى تو نديد ( ( 1887 ) ) بىجنايت بىگنه بىبيش و كم ملحدان جايز ندارند اين ستم ( ( 1888 ) ) مىجهد خون از دهانم با سخن اى خدا آخر مكافاتش تو كن ( ( 1889 ) ) هر زمان مىگفت او نفرين نو اوش مىزد كاندرين صحرا به دو ( ( 1890 ) ) زخم دبوس و سوار همچو باد مىدويد و باز بر رو مىفتاد ( ( 1891 ) ) ممتلى و خوابناك و سست بد پا و رويش صد هزاران زخم شد ( ( 1892 ) ) تا شبانگه مىكشيد و مىگشاد تا ز صفرا قى شدن بر وى فتاد ( ( 1893 ) ) زو بر آمد خوردها زشت و نكو مار با آن خورده بيرون جست ازو ( ( 1894 ) ) چون بديد از خود برون آن مار را سجده آورد آن نكو كردار را ( ( 1895 ) ) سهم آن مار سياه زشت زفت چون بديد آن دردها از وى برفت
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 427 | محمد تقي جعفري