رنجانيدن اميرى خفته اى را كه مار در دهانش رفته بود
( ( 1878 ) ) عاقلى بر اسب مىآمد سوار
در دهانِ خفته اى مىرفت مار
( ( 1879 ) ) آن سوار آن را بديد و مىشتافت
تا رماند مار را فرصت نيافت
( ( 1880 ) ) چون كه از عقلش فراوان بُد مدد
چند دبوسى قوى بر خفته زد
خفته از خواب گران چون بر جهيد
يك سوار ترك با دبوس ديد
خفته ز ان ضرب گران بر جست زود
گشت حيران گفت آيا اين چه بود ؟
بىمحابا ترك دبوسى گران
چون كه افزون كوفت او شد زو دوان
( ( 1881 ) ) برد او را زخم آن دبوس سخت
زو گريزان تا به زير يك درخت
( ( 1882 ) ) سيب پوسيده بسى بد ريخته
گفت از اين خور اى به درد آويخته
( ( 1883 ) ) سيب چندان مرد را در خورد داد
كز دهانش باز بيرون مىفتاد
( ( 1884 ) ) بانگ مىزد كاى امير آخر چرا
قصد من كردى چه كردم من تو را ؟
( ( 1885 ) ) گر تو را ز اصل است با جانم ستيز
تيغ زن يك بارگى خونم بريز
( ( 1886 ) ) شوم ساعت كه شدم بر تو پديد
اى خنك آن را كه روى تو نديد
( ( 1887 ) ) بىجنايت بىگنه بىبيش و كم
ملحدان جايز ندارند اين ستم
( ( 1888 ) ) مىجهد خون از دهانم با سخن
اى خدا آخر مكافاتش تو كن
( ( 1889 ) ) هر زمان مىگفت او نفرين نو
اوش مىزد كاندرين صحرا به دو
( ( 1890 ) ) زخم دبوس و سوار همچو باد
مىدويد و باز بر رو مىفتاد
( ( 1891 ) ) ممتلى و خوابناك و سست بد
پا و رويش صد هزاران زخم شد
( ( 1892 ) ) تا شبانگه مىكشيد و مىگشاد
تا ز صفرا قى شدن بر وى فتاد
( ( 1893 ) ) زو بر آمد خوردها زشت و نكو
مار با آن خورده بيرون جست ازو
( ( 1894 ) ) چون بديد از خود برون آن مار را
سجده آورد آن نكو كردار را
( ( 1895 ) ) سهم آن مار سياه زشت زفت
چون بديد آن دردها از وى برفت