عاشق از بوى خوش پيرهنت
پيرهن را ندراند چه كند
مار آن جانور خوش خط و خال
بىغرض سم نجهاند چه كند
سطح دريا و هوا طوفانى
نزند موج و نجنبد چه كند
زنده تا جان به تنش مىجوشد
نكند سعى و نكوشد چه كند
هر چه كه ( خود عالى ) در تحصيل رشد پيش رفت مىكند ، عينكهاى صافتر به دست مىآورد و از بازيگرى خود كاسته به تماشاگرى خود مىافزايد :
مشاهدهء دقيق نظم خارج از خود ، دو مفهوم عدالت و نظم را از مدار ( خود ) بر كنار مىكند ، اما جاى بسى دريغ و تأسف است كه چون دست كشيدن از ( خود ) به طور كلى فوق العاده نادر است ، لذا هنوز رابطهء الهى از مدار گرايش او كاملًا جدا است .
هنوز آب زلال معرفت و جهان بينى نتوانسته است صداى جز جز و چك چك آتش گرايش طبيعى را به كلى خاموش بسازد و ساكتش كند ، لذا گاهى از دهانش امثال اين سخنان مىپرد :
لب و دندان تر كان خطا را
بر اين خوبى نبايست آفريدن
اما دلش مىخواهد كه نوار ضبط جهان هستى اين سخنان را از او ضبط نكند ، زيرا ، تا حدود زيادى توانسته است از ( خود طبيعى ) فاصله بگيرد . نتيجه ذيل را اكنون مىتوانيم بپذيريم :
هر چه كه جنبهء تماشاگرى انسان صحيح و گرايش او به ايده آل بيشتر بوده باشد ، نظم و عدالت قيافهء درخشانترى به او نشان مىدهند اين نكته را دقيقاً در ذهن داشته باشيم كه : اكنون توانستهايم تا حدود زيادى از ( خود طبيعى ) آن بازيگر قهرمان بيرون آمده از حيطه و سلطهء او رهايى پيدا كنيم .
حالا حيات را در نظر مىآوريم كه رقيقتر و ظريفتر از مادهء ناخود آگاه است ، خداوند اين حيات را كه لذت مىبيند و الم را درك مىكند در پهنهء ماده ناخود آگاه قرار