است : آيا مىتوانيم عشقى را به دست بياوريم كه خود را از هر گونه قانون و از هر نوع ايده اى استثناء كنيم ؟ اين مسئله را مىتوانيم در دو شكل مورد بررسى قرار بدهيم :
يك - آيا عشق به جايى مىرسد كه عاشق خود را از قانون و ايده بر كنار ببيند ؟ دو - آيا انسان موظف است كه در راه به دست آوردن چنين عشق فعاليت كند و خود را به آن برساند ؟ مسئله اول كاملًا قابل تصور است و چنان كه در مباحث عشق و عاشقى به طور اختصار بيان كردهايم : عشق آن حالت روانى است كه روح را در كيفيتى وارد مىكند كه قيافهء موجودات و روابط آنها با يكديگر به كلى عوض مىشود ، تناقضها را هضم مىكند ، حركت يك برگ براى او اهميتى بيشتر از حركات مجموع كهكشانهاى بىشمار فضا را دارا مىگردد . قوانين و دستورات همه و همه در نظر عاشق يك عده مسائل بازيچه جلوه مىكند .
اما حقيقت اين است كه همين دگرگونى جهان هستى و قوانين مقرره در آن را دو گونه مىتوان تفسير كرد :
الف - دگرگونى به معناى مختل شدن - به اين معنى كه عشق كيفيتى را در وضع روانى انسانها پديدار مىسازد كه زشتى زيبا ، كوچكها بزرگ ، ضرورىها امكان ناپذير . . . و بالعكس مىنمايد . ما نمىتوانيم عشق به اين معنى را داراى ارزش انسانى بدانيم ، چه رسد به اين كه انسانها را موظف به تحصيل چنين عشق كه عبارت ديگرى از اختلال روانى است بدانيم . اگر چه خود عاشق از اين وضع روحى در دريايى از لذت غوطه است ، ولى اين لذت از آن جا كه ساختگى و مربوط به بازيگرى او است ، كوچكترين ارزشى را ندارد . عشق بايد يك نيروى مقوى باشد نه مخرب همهء نيروها .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 342
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٤٢