تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 318

مساهمون:

ص٣١٨
شير آنها را مىدوشم ، صاف و پاكيزه در آن سفالينم كه تميز و پاكيزه نگه داشته‌ام براى تو مىآورم . اگر روزى خاكم بدهن ، بيمار شوى پرستاريت نموده غم خوارت مىگردم ، دستهاى نازنينات را مىبوسم ، جايى را كه تو مىنشينى و مىخوابى و تكيه مىدهى رفت و رو خواهم كرد . آه خدايا من در كوهساران زندگى مىكنم ، نمىدانم خانه ات در كجا است ، اگر مىدانستم كه خانه ات در كجا است ، براى تو هر صبح و شام شير و روغن و پنير و نانهاى روغنى ، كوزه هاى پر از خوردنىها و آشاميدنىها و ماست مىآوردم ، من همهء اينها را آماده مىكردم و براى تو مىآوردم ، از من آوردن و از تو خوردن . اى همه بزها و گوسفندانم به فدايت ، در آن هنگام كه نغمه هاى چوپانى سر مىدهم هى هى و هيهاى مىگويم ، تپش دلم را احساس مىكنم ، مىفهمم كه اين نغمه ها و ترانه ها به ياد تو است و براى تو از اعماق قلبم موج مىزند . اين بود تمام موجوديت آن چوپان ساده لوح كه در اختيار موسى بن عمران عليه السلام قرار مىگرفت . ما نبايد گمان كنيم كه راز و نيازهاى ما با خدا در عين حال كه از حيث عظمت معنى قابل مقايسه با راز و نياز چوپان مزبور نيست ، از حدود ساخته هاى فكرى خود تجاوز مىكند . اگر ما در مقام دعا و كرنش همهء موجوديت خود را كه بسى گسترده تر و عميقتر از آن چوپان كوهى است و همه ى جهان هستى را كه قابل مقايسه با بزها و گوسفندها و روغن و شير و پنير و ماست آن چوپان كوهى نيست به پيشگاه خدا تقديم نماييم ، باز در برابر عظمت الوهيت آن موجود لم يزال و لا يزال قابل اهميت نخواهد بود . تنها آن چه كه مىتواند براى ما در هر حال با اهميت و مفيد باشد مسئلهء دل دادگى است كه واقعاً دل خود را آمادهء تابش شعاع الهى بسازيم ، البته هر چه