راز اين مطلب كه انسان مواد خام را از اشياء موجود مىگيرد ، ولى چيزى ايجاد مىكند كه رابطهء آن با همان اشياء قطع مىشود . در اين جا است كه ( من ) انسانى داراى فعاليتهاى متنوع و شگفت انگيز است .
با اين كه مىداند هر اندازه هم عدد روى عدد اضافه كند اگر بخواهد به عنوان عدد كه از مقولهء كميت است در ذهن خود تجسيم كند بالاخره محدود خواهد بود با اين حال از همين مواد 1 و 2 و 3 و 4 . . . بىنهايت را تجسيم مىكند .
اگر درست دقت شود با اين كه مواد خام در اين تجسيم اعداد محدود است ، با اين حال از همين محدود بىنهايت مىسازد ، پس اگر چه ما علم و توانايى و اختيار را به عنوان مواد خام شناسايى خدا از انسان و جهان و از نقطه هاى معين درك مىكنيم ، ولى نيروى شگفت انگيز درون ما مىتواند همين مواد خام را از رودخانهء زمان و گسترش بعد و كون و فساد و احتياج كنار كشيده و به عنوان مفاهيم شايسته به وجود خداوندى درك نمايد .
نتيجهء كلى اين مبحث اين است كه بر خلاف توهم بعضى از متفكرين خدا شناسان رشد يافته مىتوانند شناسايى خدا را به عنوان شناسايى يك حقيقت مثبت دارا باشند . روح انسانى در حال وصول بمقام والاى معرفت آن طرز جويندگى را كه قبلًا داشته است كنار مىگذارد و با وضع ديگرى مشغول جستجو مىشود . مثلًا پيش از رسيدن به رشد مطلوب مانند اين كه در وسط بيابانى بايستد و پيرامون و بالاى سر و زير پاى خود را بجويد ، به گمان اين كه خدا در يكى از اين نقاط گمشده است و با دقتدر آن نقاط او را پيدا خواهد كرد ، چنان كه در عصر ما يكى از فضا نوردان گفته است : در آن بالاها كه رفته بودم خدا را نديدم اما هنگامى كه از اين مراحل گام بالاتر مىگذارد و به رشد واقعى مىرسد ، چون روح انسانى مىداند كه چه موجودى را مىجويد ؟ لذا زمان و مكان و بعد و حركت همه و همه با كمال تأدب از مىدان ديد روح كنار مىروند ، چنان كه انگشت و دست و پا و سر و مغز و جهاز هاضمه و دستگاه گوارش و سلولها و رگ و پوست و استخوان و همه و همه با كمال ادب از ميدان ديد ( من )
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 297
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٩٧