( ( 1336 ) ) كو حميت تا ز تيشه وز كلند
اين چنين كُه را به كلى بر كنند
( ( 1337 ) ) بو كه بر اجزاى او تابد مهى
بو كه در وى تاب مه يابد رهى
( ( 1338 ) ) چون قيامت كوه ها را بر كند
پس قيامت اين كرم كى مىكند
( ( 1339 ) ) اين قيامت ز ان قيامت كى كم است
آن قيامت زخم و اين چون مرهم است
( ( 1340 ) ) هر كه ديد آن مرهم از زخم ايمن است
هر بدى كين حسن ديد او محسن است
( ( 1341 ) ) اى خنك زشتى كه خوبش شد حريف
واى گل رويى كه جفتش شد خريف
( ( 1342 ) ) نان مرده چون حريف جان شود
زنده گردد نان و عين آن شود
( ( 1343 ) ) هيزم تيره حريف نار شد
تيرگى رفت و همه انوار شد
( ( 1344 ) ) در نمكسار ار خر مرده فتاد
آن خرى و مردگى يك سو نهاد
( ( 1345 ) ) صبغة الله هست رنگ خمّ هو
پيسها يك رنگ گردد اندر او
( ( 1346 ) ) چون در آن خم افتد و گوييش قم
از طرب گويد منم خم لا تلم
( ( 1347 ) ) آن منم خم خود انا الحق گفتن است
رنگ آتش دارد الا آهن است
( ( 1348 ) ) رنگ آهن محور رنگ آتش است
ز آتشى مىلافد و خامشوش است
( ( 1349 ) ) چون به سرخى گشت همچون زر كان
پس انا النار است لافش بىزبان
( ( 1350 ) ) شد ز رنگ و طبع آتش محتشم
گويد او من آتشم من آتشم
( ( 1351 ) ) آتشم من بر گر تو را شكّ است و ظن
آزمون كن دست را بر من بزن
( ( 1352 ) ) آتشم من بر تو گر شد مشتبه
روى خود بر روى من يك دم بنه
( ( 1353 ) ) آدمى چون نور گيرد از خدا
هست مسجود ملايك ز اجتبا
( ( 1354 ) ) آتش چه ؟ آهن چه ؟ لب ببند
ريش تشبيه و مشبّه را بخند
( ( 1356 ) ) پاى در دريا منه كم گو از آن
بر لب دريا خمش كن لب گزان
( ( 1357 ) ) گر چه صد چون من ندارد تاب بحر
ليك من نشكيبم از غرقاب بحر
( ( 1358 ) ) جان و عقل من فداى بحر باد
خونبهاى عقل و جان اين بحر داد
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 636
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٦٣٦