( ( 1290 ) ) نور حق بر نور حس راكب شود
آن گهى جان سوى حق راغب شود
( ( 1291 ) ) اسب بىراكب چه داند رسم راه
شاه بايد تا بداند شاه راه
( ( 1292 ) ) سوى حسى رو كه نورش راكب است
حسّ را آن نور نيكو صاحب است
( ( 1293 ) ) نور حس را نور حق تزيين بود
معنى نور على نور اين بود
( ( 1294 ) ) نور حسى مىكشد سوى ثرى
نور حقش مىبرد سوى علا
( ( 1295 ) ) ز انكه محسوسات دونتر عالمى است
نور حق دريا و حس چون شبنمى است
( ( 1296 ) ) ليك پيدا نيست آن راكب برو
جز به آثار و به گفتار نكو
( ( 1297 ) ) نور حسى كاو غليظ است و گران
هست پنهان در سواد ديده گان
( ( 1298 ) ) چون كه نور حس نمىبينى ز چشم
چون ببينى نور آن دنيا ز چشم ؟
( ( 1299 ) ) نور حس با اين غليظى مختفيست
چون خفى نبود ضيائى كآن صفيست
( ( 1300 ) ) اين جهان چون خس بدست باد غيب
عاجزى پيشه گرفت از داد غيب
گه به بحرش مىبرد گاهيش بر
گاه خشكش مىكند گاهيش تر
( ( 1303 ) ) دست پنهان و قلم بين خط گزار
اسب در جولان و ناپيدا سوار
( ( 1301 ) ) گه بلندش مىكند گاهيش پست
گه درستش مىكند گاهى شكست
( ( 1302 ) ) گه يمينش مىبرد گاهى يسار
گه گلستانش كند گاهيش خار
( ( 1304 ) ) تير پرّان بين و ناپيدا كمان
جانها پيدا و پنهان جان جان
( ( 1305 ) ) تير را مشكن كه اين تير شهى است
نيست پر تابى ز شصت آگهى است
( ( 1306 ) ) ما رميت إذ رميت گفت حق
كار حق بر كارها دارد سبق
( ( 1307 ) ) خشم خود بشكن تو مشكن تير را
چشم خشمت خون نمايد شير را
( ( 1308 ) ) بوسه ده بر تير پيش شاه بر
تير خون آلود از خون تو تر
( ( 1309 ) ) آن چه پيدا عاجز و پست و زبون
و آن چه ناپيدا چنان تند و حرون
( ( 1311 ) ) مىدرد مىدوزد اين خياط كو ؟
مىدمد مىسوزد اين نفاط كو ؟
( ( 1312 ) ) ساعتى كافر كند صديق را
ساعتى زاهد كند زنديق را
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 634
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٦٣٤