تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 634

مساهمون:

ص٦٣٤
( ( 1290 ) ) نور حق بر نور حس راكب شود آن گهى جان سوى حق راغب شود ( ( 1291 ) ) اسب بىراكب چه داند رسم راه شاه بايد تا بداند شاه راه ( ( 1292 ) ) سوى حسى رو كه نورش راكب است حسّ را آن نور نيكو صاحب است ( ( 1293 ) ) نور حس را نور حق تزيين بود معنى نور على نور اين بود ( ( 1294 ) ) نور حسى مىكشد سوى ثرى نور حقش مىبرد سوى علا ( ( 1295 ) ) ز انكه محسوسات دونتر عالمى است نور حق دريا و حس چون شبنمى است ( ( 1296 ) ) ليك پيدا نيست آن راكب برو جز به آثار و به گفتار نكو ( ( 1297 ) ) نور حسى كاو غليظ است و گران هست پنهان در سواد ديده گان ( ( 1298 ) ) چون كه نور حس نمىبينى ز چشم چون ببينى نور آن دنيا ز چشم ؟ ( ( 1299 ) ) نور حس با اين غليظى مختفيست چون خفى نبود ضيائى كآن صفيست ( ( 1300 ) ) اين جهان چون خس بدست باد غيب عاجزى پيشه گرفت از داد غيب گه به بحرش مىبرد گاهيش بر گاه خشكش مىكند گاهيش تر ( ( 1303 ) ) دست پنهان و قلم بين خط گزار اسب در جولان و ناپيدا سوار ( ( 1301 ) ) گه بلندش مىكند گاهيش پست گه درستش مىكند گاهى شكست ( ( 1302 ) ) گه يمينش مىبرد گاهى يسار گه گلستانش كند گاهيش خار ( ( 1304 ) ) تير پرّان بين و ناپيدا كمان جانها پيدا و پنهان جان جان ( ( 1305 ) ) تير را مشكن كه اين تير شهى است نيست پر تابى ز شصت آگهى است ( ( 1306 ) ) ما رميت إذ رميت گفت حق كار حق بر كارها دارد سبق ( ( 1307 ) ) خشم خود بشكن تو مشكن تير را چشم خشمت خون نمايد شير را ( ( 1308 ) ) بوسه ده بر تير پيش شاه بر تير خون آلود از خون تو تر ( ( 1309 ) ) آن چه پيدا عاجز و پست و زبون و آن چه ناپيدا چنان تند و حرون ( ( 1311 ) ) مىدرد مىدوزد اين خياط كو ؟ مىدمد مىسوزد اين نفاط كو ؟ ( ( 1312 ) ) ساعتى كافر كند صديق را ساعتى زاهد كند زنديق را
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 634 | محمد تقي جعفري