در بيان معنى في التأخير آفات
( ( 1270 ) ) پند من بشنو كه تن بند قويست
كهنه بيرون كن گرت ميل نويست
( ( 1271 ) ) لب ببند و كفّ پر زر بر گشا
بخل تن بگذار و پيش آور سخا
( ( 1272 ) ) ترك شهوتها و لذتها سخاست
هر كه در شهوت فرو شد بر نخاست
( ( 1273 ) ) اين سخا شاخيست از سرو بهشت
واى او كز كف چنين شاخى بهشت
( ( 1274 ) ) عروة الوثقى است اين ترك هوا
بر كشد اين شاخ جان را بر سما
( ( 1275 ) ) تا برد شاخ سخا اى خوب كيش
مر تو را بالا كشان تا اصل خويش
( ( 1276 ) ) يوسف حسنى تو اين عالم چو چاه
وين رسن صبر است بر امر إله
( ( 1277 ) ) يوسفا آمد رسن در زن دو دست
از رسن غافل مشو بىگه شده است
( ( 1278 ) ) حمد للَّه كاين رسن آويختند
فضل و رحمت را به هم آميختند
در رسن زن دست و بيرون رو ز چاه
تا ببينى بارگاه پادشاه
( ( 1279 ) ) تا ببينى عالم جان جديد
عالمى بس آشكارا ناپديد
( ( 1280 ) ) اين جهان نيست چون هستان شده
و آن جهان هست بس پنهان شده
( ( 1281 ) ) خاك بر باد است و بازى مىكند
كژ نمايى پرده سازى مىكند
( ( 1283 ) ) خاك همچون آلتى در دست باد
باد را دان عالى و عالى نژاد
( ( 1284 ) ) چشم خاكى را به خاك افتد نظر
باد بين چشمى بود نوعى دگر
( ( 1282 ) ) اين كه بر كار است بىكار است و پوست
وان كه پنهان است مغز و اصل اوست
( ( 1285 ) ) اسب داند اسب را كاو هست يار
هم سوارى داند احوال سوار
( ( 1287 ) ) پس ادب كن اسب را از خوى بد
ور نه پيش شاه باشد اسب رد
( ( 1288 ) ) چشم اسب از چشم شه رهبر بود
چشم او بىچشم شه مضطر بود
( ( 1289 ) ) چشم اسبان جز گياه و جز چرا
هر كجا خوانى بگويد نى ، چرا ؟