فرمودن والى آن مرد را كه خار بن را كه نشاندهاى بر سر راه بر كن
( ( 1228 ) ) ره گذريانش ملامتگر شدند
پس بگفتندش بكن آن را نكند
( ( 1229 ) ) هر دمى آن خار بن افزون شدى
پاى خلق از زخم آن پر خون شدى
( ( 1230 ) ) جامه هاى خلق بدريدى ز خار
پاى درويشان بخستى زار زار
چون كه حاكم را خبر شد زين حديث
يافت آگاهى ز فعل آن خبيث
( ( 1231 ) ) چون بجد حاكم به دو گفت اين بكن
گفت آرى بر كنم روزيش من
( ( 1232 ) ) مدتى فردا و فردا وعده داد
شد درخت خار او محكم نهاد
( ( 1233 ) ) گفت روزى حاكمش اى وعده كژ
پيش آ در كار ما وا پس مغژ
( ( 1234 ) ) گفت الايام يا عم بيننا
گفت عجل لا تماطل ديننا
( ( 1235 ) ) تو كه مىگويى كه فردا اين بدان
كه بهر روزى كه مىآيد زمان
( ( 1236 ) ) آن درخت بد جوانتر مىشود
وين كننده پير و مضطر مىشود
( ( 1237 ) ) خار بن در قوت و برخاستن
خار كن در سستى و در كاستن
( ( 1238 ) ) خار بن هر روز و هر دم سبز و تر
زود باش و روزگار خود مبر
( ( 1240 ) ) خار بن دان هر يكى خوى بدت
بارها در پاى خار آخر زدت
بارها از فعل بد نادم شدى
بر سر راه ندامت آمدى
( ( 1241 ) ) بارها از خوى خود خسته شدى
حس ندارى سخت بىحس آمدى
( ( 1242 ) ) گر ز خسته گشتن ديگر كسان
كه ز خلق زشت تو هست آن رسان
( ( 1243 ) ) غافلى ، بارى ز زخم خود نه اى
تو عذاب خويش و هم بيگانه اى
( ( 1244 ) ) يا تبر بردار و مردانه بزن
تو علىوار اين در خيبر بكن
ور نه چون صدّيق و فاروق مهين
هين طريق ديگران را بر گزين
( ( 1245 ) ) يا به گلبن وصل كن اين خار را
وصل كن با نار نور يار را
( ( 1246 ) ) تا كه نور او كشد نار تو را
وصل او گلبن كند خار تو را