و گرسنه تر است ، او گل را مانند دوشاب ( شيره ) مىخورد . مبادا شما را بفريبد و توشهء شما را بربايد . مواظب باشيد دنبه را به خرس مسپاريد . لاف از دست شاهنشاهان مىزند و مىگويد : جايگاه من روى دست آنها است ، ولى هدفى جز منحرف ساختن ، جانداران سليم و صاف ندارد .
شما كه عقل و انديشه داريد چگونه لاف زدن اين حيوان پست شما را تحت تأثير قرار مىدهد ؟ آخر مگر يك مرغك ناچيز مىتواند با پادشاه سنخيت داشته باشد ؟ مگر لوزينه با سير سنخيت دارد ؟ اين حيوان به بيمارى ماليخوليا مبتلا است كه مىگويد شاه با تمام حشم و دبدبه اش در جستجوى من است احمق نباشيد گول اين لافهاى خام و دامهايى كه تنها ابلهان را گرفتار مىكند مخوريد . اگر بر سر اين باز يك پرندهء ناچيز منقارى بزند شاه چه اعتنايى به حال او دارد كه بدادش برسد و از او دفاع نمايد ؟ باز مىگويد : مواظب باشيد كه اگر شما جغدها يك بال از من بكنيد شاهنشاه جغدستان را ريشه كن خواهد كرد . جغد چه لياقتى دارد ، اگر بازها كوچكترين اهانتى در بارهء من روا بدارند شاهنشاه از سرهاى شاهينها توده هاى خرمن سر انباشته مىكند . شما گمان مىكنيد كه من از مولايم دورم و او مرا نمىبيند ؟ اشتباه مىكنيد ، هر كجا بروم عنايت مولايم پاسبان وجود من است ، آرى خود شاه در دنبال من روان است ، زيرا ، او همواره خيال مرا در مغز خود جاى داده است . اگر روزى از من غفلت بورزد دل او بيمار است . هنگامى كه او مرا به پرواز در مىآورد به اوج فضاى پهناور دل او مىپرم ( يا پرواز من در اعماق دل او است ) چنان كه پرتو فروزان خود او در قلمرو بىكرانهء دل مىدرخشد . پرواز من مانند ماه و آفتاب است كه پرده هاى تاريك فضاهاى پهناور را درهم مىشكافد .
من به آن مقام و الا از رشد شخصيت رسيدهام كه عقول انسانى از روشنايى انديشهء من فروزان مىگردد ، مگر هدف نهايى آفرينش به وجود آمدن انسان كامل نيست ، پس شكافتن كرات سماوى و انبساط كيهانى در حقيقت مقدمهء آفرينش من مىباشد .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 592
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥٩٢