ما صدها بار از راه گوش قضايا را مىشنويم ، در صورتى كه از راه چشم تنها موضوعاتى را بدون رابطهء قضيهاى مىبينيم . بلى ممكن است بگوييم : اشكال كتابتى الفاظ در كتابها و عموم نوشته ها كه با چشم ديده مىشوند قضايا را به ذهن ما منتقل مىسازند ، بدين جهت در اين فعاليت گوش و چشم تفاوتى با يكديگر ندارند .
الفاظ و اصوات چنان كه ممكن است حقايق و نمودهاى خارجى را بسيار محدود نموده از عهدهء نشان دادن آنها بر نيايند ، گاهى هم بالعكس با اين كه انسان با يك نمود مشخصى روبه رو است ، واحدهاى مربوط به همان نمود مشخص را كه محسوس نيست مىتواند با الفاظ و اصوات باز گو كند .
در ترجيح دوم مىگويد :
« چشم صاحب حال و گوش اصحاب قال » .
اين ترجيح را هم به طور مطلق نمىتوان تأييد كرد ، زيرا - اگر چه نمودهاى اشياء خارجى به طور مستقيم باعث ايجاد اثر در درون ما مىگردند ، ولى شنونده هم اگر چه مفاهيم الفاظ و مدلولهاى اصوات را نمىبيند ، ولى اگر از مسائل و واحدهاى مربوط به آن چه كه مىشنود اطلاعى داشته باشد ، اثر واقعى همان شنيده شده را آن چنان مىبيند كه گويى به طور عينى با آن روبه رو است .
آن چه كه فوق العاده اهميت دارد اين است كه : ما مطالب و حقايق زيادى را از راه گوش درك مىكنيم كه هرگز قابل مشاهدهء عينى نيستند ، زيرا - آنها محسوس نمىباشند مثلًا كليات را براى اولين بار با الفاظ از ديگران كه در صدد تعليم ما هستند ياد مىگيريم ، بوسيلهء الفاظ هزاران تفاهم در بارهء حقايق غير محسوسه ميان انسانها ايجاد مىشود كه هرگز قابل احساس با چشم نخواهد بود .
به اضافه اين كه عمده نقص الفاظ و اصوات اين است كه حقايق را با واسطه بدرون ما منتقل مىسازند ، ولى مىدانيد كه نقش واسطه ها بالنسبه به اشخاص فوق العاده متفاوت است .
گروهى از افراد آن چنان با حقايق آشنايى دارند كه به مجرد شنيدن مو ( به اصطلاح معمولى ) پيچشهاى بىشمارى از مو را مىبينند ، در صورتى كه ممكن است بينندهء