مىفهميم كه ما انسانها در امتداد تاريخ به جهت عدم مراعات اصل منطقى فوق چه اندازه باختهايم .
اين كه جلال الدين مىگويد :
پس بكش او را كه بهر آن دنى
هر دمى قصد عزيزى مىكنى
در حقيقت مىخواهد به اصل منطقى فوق توجه نموده بگويد : مقتضى و علت فساد را از بين ببريد و مادامى كه علت فساد وجود دارد ، شما بايستى تمام كوششهاى خود را در از بين بردن شرايطى كه فساد را به فعليت مىرساند صرف كنيد و نتيجهاى هم كه در اين باره خواهيد گرفت ، اگر هم تا حدودى موفقيت آميز بوده باشد موقتى بوده ، ممكن است همان شرايط را كه به بهانهء از بين بردن فساد نابود مىكنيد در عالىترين طرق بهره بردارى فردى و اجتماعى به كار بيندازيد .
آيا در آن محلى كه تنفس مىكنيد مىتوانيد اكسيژن آن را تخليه كنيد - به اين دليل كه كودك شما با كبريت بازى مىكند كه اگر بخواهد آن كبريت را روشن كند به جهت نبودن اكسيژن روشن نشود و گليم را يا فرش را نسوزاند ؟ اما مىدانيد كه نبودن اكسيژن به زندگانى شم 4 ا خاتمه مىدهد .
اصل فوق مىگويد : كبريت را از دست كودك بگيريد ، نه اين كه هوا را از اكسيژن كه شرط به فعليت رسيدن علت سوختن است تخليه كنيد ، زيرا - بديهى است كه خواهيد مرد .