جملگى آوازها برداشته
كاين همه تخم جفاها كاشته
بىنوايى بد ادايى بىوفا
نان ربايى نر گدايى بىحيا
( ( 664 ) ) مفلس است و اين ندارد هيچ چيز
قرض ندهد كس مر او را يك پشيز
( ( 665 ) ) ظاهر و باطن ندارد حبّه اى
مفلسى قلبى دغايى دبّه اى
( ( 666 ) ) هان و هان با او حريفى كم كنيد
چون كه او آيد گره محكم زنيد
( ( 667 ) ) ور به حكم آريد اين پژمرده را
من نخواهم كرد زندان مرده را
( ( 668 ) ) خوش دم است و او گلويش بس فراخ
با شعار نو دثار شاخ شاخ
( ( 669 ) ) گر بپوشد بهر مكر آن جامه را
عاريه است آن تا فريبد عامه را
( ( 670 ) ) حرف حكمت بر زبان ناحكيم
حليه هاى عاريت دان اى سليم
( ( 671 ) ) گر چه دزدى جامهاى پوشيده است
دست تو چون گيرد آن ببريده دست
( ( 672 ) ) چون شبانگه از شتر آمد به زير
كُرد گفتش منزلم دور است و دير
( ( 673 ) ) بر نشستى اشترم را از پگاه
جو رها كردم كم از اخراج كاه
( ( 674 ) ) گفت تا اكنون چه مىگرديم پس
هوش تو كو ؟ نيست اندر خانه كس
( ( 675 ) ) طبل افلاسم به چرخ سابعه
رفت و تو نشنيدهاى اين واقعه
( ( 676 ) ) گوش تو پر بوده است از طمع خام
پس طمع كر مىكند گوش اى غلام
( ( 677 ) ) تا كلوخ و سنگ بشنيد اين بيان
مفلس است و مفلس اين قلتبان
( ( 678 ) ) تا به شب گفتند و در صاحب شتر
بر نزد كاو از طمع پر بود پر
( ( 679 ) ) هست بر سمع و بصر مهر خدا
در حجب بس صورت است و بس صدا
( ( 680 ) ) آن چه او خواهد رساند آن به گوش
از سماع و از بشارت وز خروش
( ( 683 ) ) گر چه تو هستى كنون غافل از آن
وقت حاجت حق كند آن را عيان
( ( 684 ) ) گفت پيغمبر كه يزدان مجيد
از پى هر درد درمان آفريد
گر چه درمان جويى و گويى به جان
كى خدا درمان كار من رسان
( ( 685 ) ) ليك ز ان درمان نبينى رنگ و بو
بهر درد خويش بىفرمان او
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 351
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٥١