تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 351

مساهمون:

ص٣٥١
جملگى آوازها برداشته كاين همه تخم جفاها كاشته بىنوايى بد ادايى بىوفا نان ربايى نر گدايى بىحيا ( ( 664 ) ) مفلس است و اين ندارد هيچ چيز قرض ندهد كس مر او را يك پشيز ( ( 665 ) ) ظاهر و باطن ندارد حبّه اى مفلسى قلبى دغايى دبّه اى ( ( 666 ) ) هان و هان با او حريفى كم كنيد چون كه او آيد گره محكم زنيد ( ( 667 ) ) ور به حكم آريد اين پژمرده را من نخواهم كرد زندان مرده را ( ( 668 ) ) خوش دم است و او گلويش بس فراخ با شعار نو دثار شاخ شاخ ( ( 669 ) ) گر بپوشد بهر مكر آن جامه را عاريه است آن تا فريبد عامه را ( ( 670 ) ) حرف حكمت بر زبان ناحكيم حليه هاى عاريت دان اى سليم ( ( 671 ) ) گر چه دزدى جامه‌اى پوشيده است دست تو چون گيرد آن ببريده دست ( ( 672 ) ) چون شبانگه از شتر آمد به زير كُرد گفتش منزلم دور است و دير ( ( 673 ) ) بر نشستى اشترم را از پگاه جو رها كردم كم از اخراج كاه ( ( 674 ) ) گفت تا اكنون چه مىگرديم پس هوش تو كو ؟ نيست اندر خانه كس ( ( 675 ) ) طبل افلاسم به چرخ سابعه رفت و تو نشنيده‌اى اين واقعه ( ( 676 ) ) گوش تو پر بوده است از طمع خام پس طمع كر مىكند گوش اى غلام ( ( 677 ) ) تا كلوخ و سنگ بشنيد اين بيان مفلس است و مفلس اين قلتبان ( ( 678 ) ) تا به شب گفتند و در صاحب شتر بر نزد كاو از طمع پر بود پر ( ( 679 ) ) هست بر سمع و بصر مهر خدا در حجب بس صورت است و بس صدا ( ( 680 ) ) آن چه او خواهد رساند آن به گوش از سماع و از بشارت وز خروش ( ( 683 ) ) گر چه تو هستى كنون غافل از آن وقت حاجت حق كند آن را عيان ( ( 684 ) ) گفت پيغمبر كه يزدان مجيد از پى هر درد درمان آفريد گر چه درمان جويى و گويى به جان كى خدا درمان كار من رسان ( ( 685 ) ) ليك ز ان درمان نبينى رنگ و بو بهر درد خويش بىفرمان او