تتمهء قصهء مفلس زندانى با قاضى
( ( 643 ) ) گفت قاضى مفلسى را وانما
گفت اينك اهل زندانت گوا
( ( 644 ) ) گفت ايشان متهم باشند چون
مىگريزند از تو مىگريند خون
( ( 645 ) ) وز تو مىخواهند تا هم وارهند
زين غرض باطل گواهى مىدهند
( ( 646 ) ) جمله اهل محكمه گفتند ما
هم بر ادبار و بر افلاسش گوا
( ( 647 ) ) هر كه را پرسيد قاضى حال او
گفت مولا دست از اين مفلس بشو
( ( 648 ) ) گفت قاضى كش بگردانيد فاش
گرد شهر او مفلس است و بس قلاش
( ( 649 ) ) كو به كو او را منادىها كنيد
طبل افلاسش عيان هر جا زنيد
( ( 650 ) ) هيچ كس نسيه نبفروشد به دو
قرض ندهد هيچ كس او را تسو
( ( 651 ) ) هر كه دعوى آردش اينجا به فن
هيچ زندانش نخواهم كرد من
( ( 652 ) ) پيش من افلاس او ثابت شده است
نقد و كالا نيستش چيزى به دست
( ( 653 ) ) آدمى در حبس دنيا ز ان بود
تا بود كافلاس او ثابت شود
( ( 654 ) ) مفلسىّ ديو را يزدان ما
هم منادى كرد در قرآن ما
( ( 655 ) ) كاو دغا هم مفلس است و بد سخن
هيچ با او شركت و سودا مكن
( ( 656 ) ) ور كنى او را بهانه آورى
مفلس است او صرفه از وى كى برى
( ( 657 ) ) حاضر آوردند چون فتنه فروخت
اشتر كُردى كه هيزم مىفروخت
( ( 658 ) ) كُرد بىچاره بسى فرياد كرد
هم موكل را به دانگى شاد كرد
( ( 659 ) ) اشترش بردند از هنگام چاشت
تا شب و افغان او سودى نداشت
( ( 660 ) ) بر شتر بنشست آن قحط گران
صاحب اشتر پى اشتر دوان
( ( 661 ) ) سو به سو و كو به كو مىتاختند
تا همه شهرش عيان بشناختند
( ( 662 ) ) پيش هر حمام و هر بازارگه
كرده مردم جمله در شكلش نگه
( ( 663 ) ) ده منادىگر بلند آوازيان
ترك و كُرد و روميان و تازيان