تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 264

مساهمون:

ص٢٦٤
باز بوده و حق را مىديدند . ( 1 )

تفسير ابيات

زاهدى بسيار مىگريست ، دوستش گفت : اين قدر گريه مكن ، چشمت مختل مىشود و در نتيجه نابينا مىگردى و چيزى را نمىبينى ، آن مرد پارسا گفت : داشتن بينايى از دو حال بيرون نيست : يا آن بينايى جمال مطلق را مىبيند يا نمىبيند ، اگر ديده گان من نور حق و جمال ابدى را نخواهد ديد از رفتن آن اندوهى به خود راه نخواهم داد . به احتمال قوى منظور جلال الدين اين است كه آن چشمى كه يك بار به وصال يار نايل شده است به هدف اقصاى به خود رسيده سپس مىگويد : اگر روح عيسى دم آدمى در درون وجود دارد ، چه باك از رفتن ديده گان . و اگر انسان در حركت به سوى حق و حقيقت راست رو بوده باشد با نداشتن چشم ظاهر باز دو چشم راست بين خواهد داشت . اكنون كه عيساى روح تو با تو حاضر است ، او را به فعاليت وادار كن و از ذخاير بىكران آن بهره ور شو . اين پيكارها و تكاپوهاى ماده پرستى كالبد پر استخوان را ، به دل روح عيسى دم وارد مساز ، بگذار او كار خود را انجام بدهد . چنان كه در گذشته كار آن مرد احمق
هامش
( 1 ) چنان كه امير المؤمنين عليه السلام مىفرمايد : « ما رأيت شيئاً الا و رأيت الله معه » در بعضى از روايات ديگر چنين است كه « ما رأيت شيئاً الا و رأيت الله قبله و بعده و معه » يعنى چيزى را نديدم مگر اين كه خدا را پيش از آن و بعد از آن و به همراه او ديدم . ) درست است كه اين ديدن مربوط به حواس ظاهرى نيست ، ولى چنان كه جلال الدين خود بارها گفته است : انسان به سبب رشد شخصيت مىتواند حواس طبيعى خود را تابع بينايى درونى شخصيت بنمايد . . حكيم صفا مىگويد : تجلى گه خود كرد خدا ديدهء ما را * بدين ديده بياييد ببينيد خدا را .