( ( 475 ) ) خاك بر سر استخوانى را كه آن
مانع اين سگ بود از صيد جان
( ( 476 ) ) سگ نهاى بر استخوان چون عاشقى ؟
ديو چه و ار از چه بر خون عاشقى
( ( 477 ) ) آن چه چشم است آن كه بينائيش نيست
ز امتحانها جز كه رسوائيش نيست
( ( 478 ) ) سهو باشد ظنها را گاه گاه
اين چه ظن است اينكه كور آمد به راه
( ( 479 ) ) كردهاى بر ديگران نوحه گرى
مدتى بنشين و بر خود مىگرى
( ( 480 ) ) ز ابر گريان شاخ سبز و تر شود
نور شمع از گريه روشنتر شود
( ( 481 ) ) هر كجا نوحه كنند آن جا نشين
ز انكه تو اولىترى اندر حنين
( ( 482 ) ) ز انكه ايشان در فراق فانىاند
غافل از لعل لقاى كانىاند
( ( 483 ) ) ز انكه بر دل نقش تقليد است بند
رو به آب چشم بندش را برند
( ( 484 ) ) ز انكه تقليد آفت هر نيكويست
كَه بود تقليد اگر كوه قويست
( ( 485 ) ) گر ضريرى لمتر است و تيز خشم
گوشت پاره اش دان كه او را نيست چشم
( ( 486 ) ) گر سخن گويد ز مو باريكتر
آن سرش را ز ان سخن نبود خبر
( ( 487 ) ) مستيى دارد ز گفت خود و ليك
از بر وى تا به مىراه است نيك
( ( 488 ) ) همچو جوى است او نه آبى مىخورد
آب ازو بر آب خواران بگذرد
( ( 489 ) ) آب در جو ز ان نمىگيرد قرار
ز انكه آن جو نيست تشنه و آب خوار
( ( 490 ) ) همچو نايى ناله و زارى كند
ليك پيكار خريدارى كند
( ( 491 ) ) نوحه گر باشد مقلد در حديث
جز طمع نبود مراد آن خبيث
( ( 492 ) ) نوحه گر گويد حديث سوزناك
ليك كو سوز دل و دامان چاك
( ( 493 ) ) از محقق تا مقلد فرقهاست
كاين چو داود است و آن ديگر صداست
( ( 494 ) ) منبع گفتار اين سوزى بود
و ان مقلد كهنه آموزى بود
( ( 495 ) ) هين مشو غرّه بدان گفت حزين
بار بر گاو است و بر گردون حنين
( ( 496 ) ) هم مقلد نيست محروم از ثواب
نوحه گر را مزد باشد در حساب
( ( 497 ) ) كافر و مؤمن خدا گويند ليك
در ميان هر دو فرقى هست نيك
( ( 498 ) ) آن گدا گويد خدا از بهر نان
متقى گويد خدا از عين جان
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 267
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٦٧