تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 267

مساهمون:

ص٢٦٧
( ( 475 ) ) خاك بر سر استخوانى را كه آن مانع اين سگ بود از صيد جان ( ( 476 ) ) سگ نه‌اى بر استخوان چون عاشقى ؟ ديو چه و ار از چه بر خون عاشقى ( ( 477 ) ) آن چه چشم است آن كه بينائيش نيست ز امتحانها جز كه رسوائيش نيست ( ( 478 ) ) سهو باشد ظنها را گاه گاه اين چه ظن است اينكه كور آمد به راه ( ( 479 ) ) كرده‌اى بر ديگران نوحه گرى مدتى بنشين و بر خود مىگرى ( ( 480 ) ) ز ابر گريان شاخ سبز و تر شود نور شمع از گريه روشنتر شود ( ( 481 ) ) هر كجا نوحه كنند آن جا نشين ز انكه تو اولىترى اندر حنين ( ( 482 ) ) ز انكه ايشان در فراق فانىاند غافل از لعل لقاى كانىاند ( ( 483 ) ) ز انكه بر دل نقش تقليد است بند رو به آب چشم بندش را برند ( ( 484 ) ) ز انكه تقليد آفت هر نيكويست كَه بود تقليد اگر كوه قويست ( ( 485 ) ) گر ضريرى لمتر است و تيز خشم گوشت پاره اش دان كه او را نيست چشم ( ( 486 ) ) گر سخن گويد ز مو باريكتر آن سرش را ز ان سخن نبود خبر ( ( 487 ) ) مستيى دارد ز گفت خود و ليك از بر وى تا به مىراه است نيك ( ( 488 ) ) همچو جوى است او نه آبى مىخورد آب ازو بر آب خواران بگذرد ( ( 489 ) ) آب در جو ز ان نمىگيرد قرار ز انكه آن جو نيست تشنه و آب خوار ( ( 490 ) ) همچو نايى ناله و زارى كند ليك پيكار خريدارى كند ( ( 491 ) ) نوحه گر باشد مقلد در حديث جز طمع نبود مراد آن خبيث ( ( 492 ) ) نوحه گر گويد حديث سوزناك ليك كو سوز دل و دامان چاك ( ( 493 ) ) از محقق تا مقلد فرقهاست كاين چو داود است و آن ديگر صداست ( ( 494 ) ) منبع گفتار اين سوزى بود و ان مقلد كهنه آموزى بود ( ( 495 ) ) هين مشو غرّه بدان گفت حزين بار بر گاو است و بر گردون حنين ( ( 496 ) ) هم مقلد نيست محروم از ثواب نوحه گر را مزد باشد در حساب ( ( 497 ) ) كافر و مؤمن خدا گويند ليك در ميان هر دو فرقى هست نيك ( ( 498 ) ) آن گدا گويد خدا از بهر نان متقى گويد خدا از عين جان