تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 211

مساهمون:

ص٢١١
« ز انكه انسان پاره ى انسان بود » در ابياتى كه در مباحث گذشتهء نزديك مورد تفسير قرار گرفت صريحاً گفته بود كه :
تفرقه در روح حيوانى بود نفس واحد روح انسانى بود چون كه حق رش عليهم نوره مفترق هرگز نگردد نور او روح انسانى كنفس واحده است روح حيوانى سفال جامده است
اگر درست دقت كنيم عقيدهء نهايى جلال الدين در باره رابطهء انسان با انسان ديگر همان است كه مكتب اسلام صراحتاً از آن دفاع كرده و دقيقاً آن را بيان مىكند . اسلام مىگويد : تا انسان به كمال انسانى نرسد ، دم از اتحاد و اتفاق و برادرى و برابرى زدن كاملًا خلاف واقع است و هنگامى كه در يك ايده آل اعلى همگى شركت پيدا كردند آن گاه مىتوانند آن اتحاد را ايجاد كنند . آيا مىتوان به اين بشر گمشده ، اين حقيقت را قابل درك ساخت كه اگر استقلال واقعى افراد تأمين شود ، استقلال اجتماعات نيز تأمين خواهد گشت ؟ و اگر استقلال اجتماعات حقيقتاً نمودار شود ، جهان بشرى نيز استقلال خود را باز خواهد يافت ؟ اين سؤالات به همين سادگى شايد حتى از طرف متفكرين شمارهء يك دوران هم با جواب منفى روبه رو خواهد گشت . بگذاريد مطلب را تا آن جا كه ممكن است توضيح بدهيم ، سپس با هر جملهء منفى كه دل خواه شما است مطلب را مردود بسازيد . ما كه مىگوييم : ( اگر فرد استقلال خود را باز يابد ) مقصود ما از استقلال آن نيست كه فرد را آن چنان آزاد بسازيم كه بتواند مىخواهم خود را به هر نحو كه ممكن است اشباع نمايد ، زيرا - هيچ اسارت و بردگى بالاتر از بردگى مىخواهم خود طبيعى نيست و اگر كسى از استقلال و احترام فرد دم بزند و مقصودش رها بودن او در مىخواهم مزبور بوده باشد بزرگترين جنايت كار آزادى است ، چرا ؟ براى اين كه مادامى كه انسان علاقه به شخصيت داشته باشد ، به هيچ وجه نمىتواند خواهان اشباع مطلق مىخواهم بوده باشد . زيرا - مىخواهم طبيعى او گرانبارترين زنجيرى است كه ناچيزترين موضوعات خواسته
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 211 | محمد تقي جعفري