خود را براى ما نمودار مىسازد ، گاهى هم از شدت درد و اندوه چنين گمان مىكنيم كه زمان به كلى از حركت ايستاده است .
6 - ( من ) و احساس زمانى كه گذشته است
هنگامى كه در حال حاضر به عقب بر مىگرديم و حوادث متعاقب را كه در بستر زمان ديده و يا با آنها ارتباط داشتيم به نظر مىآوريم مىبينيم : به جهت سپرى شدن آن حوادث و بريده شدن ارتباط آنها با من كنونى ما ، حساسيت مستقيمى در بارهء آنها نداريم ، يعنى چون حوادث گذشته از اختيار ما و امكان تماس با ما گسيخته شده است ، از اين جهت كندى و شتاب در بارهء آنها احساس نمىكنيم .
مسألهاى كه هست اين است كه هنگامى كه امروز بر محصول تراكم يافتهء آن حوادث توجه مىكنيم ، زمان به طور ظريف خود را كنار مىكشد و آن كشش شصت ساله مثلًا ، مانند يك شبح مبهم در افق دور دستى براى ما چشمك مىزند ، در اين موقع مىگوييم : زمان چه قدر با شتاب گذشته است ، مثل اين كه ديروز بود من يك دانش آموز بودم و . . . علت اين احساس چنان كه گفتيم بر كنار شدن حوادث از جويبار واقعى زمان در من مىباشد ، به همين جهت است كه مطابق بعضى از آيات در روز رستاخيز مردم گذشت زمان زندگى دنيوى را خيلى ناچيز احساس خواهند كرد .
7 - آيا ممكن است ( من ) انسانى زمان را درك نكند ؟
با نظر به مشخصات من و خواص شگفت انگيز آن پاسخ اين سؤال مثبت است . ما دو قسم مىتوانيم مطرح نشدن زمان را براى من در نظر بگيريم :
1 - هنگامى كه با خود حوادث با قطع نظر از وقوع آنها در جويبار زمان و لذت بخش يا دردناك بودن آنها سر و كار داشته باشيم ، در اين حالت من مانند آيينهاى است كه حركت را از اجسام متحرك ( كه در مقابلش قرار گرفته است ) منها كرده تنها خود حادثه را درمىيابد ، اين گونه تماس با رويدادها ممكن است از عدم رشد من بوده باشد به طورى كه زمان و ساير مقولات براى او مطرح نيست و ممكن است به جهت اهميت خود