التماس كردن همراه عيسى عليه السلام از او زنده كردن استخوان را
( ( 141 ) ) گشت با عيسى يكى ابله رفيق
استخوانها ديد در گور عميق
( ( 142 ) ) گفت اى روح الله آن نام سنىّ
كه بدان تو مرده زنده مىكنى
( ( 143 ) ) مر مرا آموز تا احسان كنم
استخوانها را بدان با جان كنم
( ( 144 ) ) گفت خامش كن كه اين كار تو نيست
لايق انفاس و گفتار تو نيست
( ( 145 ) ) كآن نفس خواهد ز باران پاكتر
وز فرشته در روش چالاكتر
( ( 146 ) ) عمرها بايست كآدم پاك شد
تا امين مخزن افلاك شد
( ( 147 ) ) خود گرفتى اين عصا در دست راست
دست را دستان موسى از كجاست
( ( 149 ) ) گفت اگر من نيستم اسرار چيست ؟
ميل اين ابله در اين گفتار چيست ؟
( ( 150 ) ) چون غم خود نيست اين بيمار را ؟
چون غم جان نيست اين مردار را
( ( 151 ) ) مردهء خود را رها كرده است او
مرده بيگانه را جويد رفو
( ( 152 ) ) گفت حق ادبارگر ادبار جوست
خار روييده جزاى كشت اوست
( ( 153 ) ) آن كه تخم خار كارد در جهان
هان و هان او را مجو در گلستان
( ( 154 ) ) گر گلى گيرد به كف خارى شود
ور سوى يارى رود مارى شود
( ( 155 ) ) كيمياى زهر مار است آن شقى
بر خلاف كيمياى متقى
هين مكن بر قول و فعلش اعتميد
كاو ندارد ميوهاى مانند بيد