به طور قاطعانه بگوييم كه هر گونه پليدىها عقدهاى در روح انسانى ايجاد مىكند و انسان را از شناسايى واقعى هستى و تشخيص راه زندگى باز مىدارد ، اگر چه خود چيزى احساس نكند چنان كه در مثال عقده هاى روانى پذيرفتهايم .
( ( 121 ) ) راست كن اجزات را از راستان
سر مكش اى راست روزان آستان
اجزاء وجودى خود را به وسيلهء مردان صدق و صفا استقامت و راستى بدهيم
ما بايستى اين قضيهء منحرف كننده را از روح خود بر كنار بسازيم : كه بگذاريد انسان آزادانه راه خود را بپويد . انسان مىتواند در هر حال و در هر محيطى واقعيت زندگانى خود را دريابد ، زيرا - چنان كه ديديم مويى كه منحنى شده روى چشم ما مىفتد نه از آسمان افتاده و نه از زمين بدون قانون به وجود آمده بود ، افتادن مو در روى چشم بدون ترديد مطابق قوانينى است كه آن را به عنوان معلول طبيعى ايجاب كرده است ، چنان كه به وجود آمدن ميكرب در بدن و از پا در انداختن يك فرد هم مطابق قوانين طبيعت انجام مىگيرد ، اما مىتوان گفت بنشينيد و بگذاريد طبيعت كار خودش را بكند و با قوانين ستيزه مكنيد ؟ آيا اين خود قانون اصيل نيست كه براى بقاى زندگى خود بايستى كوشيد و عوامل مزاحم را از سر راه بر كنار ساخت ؟ بنا بر اين هيچ اصل منطقى از اين مسئله نمىتواند دفاع كند كه با اين كه ذرات و حالات زندگانى ما احتياج به كوشش و جلب عوامل سود و فرار از عوامل آسيب دارد بگوييم : روح چنين احتياجى را ندارد .
اگر براى انسان يك عامل شرمسارى وجود داشت تنها همين عامل بود كه مىگويد